ده روز از رفتن فریبا می گذره ولی هنوز نتونستم قبولش کنم.

هنوز باورم نمی شه فریبا تموم شد.

حالم خوب نیست. هر کاری می کنم هم فایده نداره.

شکیب می گه بیا ببرمت خوزستان یکی دو ماه بمون.

فکر می کنه شاید اینجوری بهتر بشم.

نمی دونم شاید تأثیر داشته باشه ولی نمی خوام برم.

تازه یه ماهه برگشتم. قبلش یه ماه و نیم اونجا بودم.

این مدت از همون صبح که بیدار می شم تا شب که خوابم ببره،

فکر فریبا از سرم بیرون نمی ره.

آخه کسی میاد با بدن ضعیف روزه بگیره که بعدش بمیره؟

گاهی اعصابم از دستش خورده، گاهی دلتنگشم.

امروز داشتم فکر می کردم اگه جای فریبا، دور از جونش رویا

این اتفاق براش افتاده بود، اینقدر در عذاب نبودم.

رویا خواهر کوچیک تر فریباس.

محبت کردن که بلد نیست.

افکارشم به شدت شخمی و مزخرفه.

همچینم خودشو می گیره انگار اون مثلا از فضا اومده بقیه

از پشت کوه.

توی گروه های فامیلی هم نمیاد می گه مانع پیشرفتم می شه!

انگار مثلا اورانیوم می خواد غنی کنه. ول می چرخه فقط.

فریبا ولی مهربون بود. دلسوز بود. با محبت بود.

پایه ی همه ی جشن و دور همیای فامیل بود.

عضو انجمن مدرسه ی بچه هاش بود و واسه بچه های با وضع مالی

ضعیف مدرسه همیشه کمک جمع می کرد و به دادشون می رسید.

جاش واقعا خالیه. نبودش پر رنگ مشخصه.

کاش نرفته بود. کاش بودش.



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۴ | 12:58 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.