برگشتم خوزستان. بی هیچ لذتی. با غم و اندوه.

دیروز صبح طرفای هفت و نیم بیدار شدم. زود بود هنوز

واسه پا شدن.

دیدم خوابم نمیاد. حال پا شدنم نداشتم.

گوشیمو برداشتم یه چرخی توش بزنم.

یهو چشمم افتاد به خبر فوت شدن دختر خاله م فریبا.

شوکه شدم. حتی همین الانم که می نویسمش، هنوز باورم نشده.

فریبا دو سال و نیم پیش عمل بای پس معده انجام داده بود.

از بعد از عمل به این طرف، یه سری مکمل باید مصرف می کرد

که سرخود مصرفشونو قطع کرده بود.

با اینکه بی حال و بی انرژی بود، ولی به سه تا بچه ش رسیدگی می کرد.

به مادرش هر روز سر می زد از وقتی شش ماه پیش باباش رحمت

خدا رفته بود.

همیشه هم شاد و لبخند به لب می دیدیمش.

امسال نمی دونم چرا با همه ی ضعف جسمی‌ که داشت،

پا شد ماه رمضون رو روزه گرفت.

همون موقع حالش شروع کرد به بد شدن.

رنگش زرد شد. به زور سرپا می شد.

دکتر هم که اولا دیر رفت، بعدشم هر چی شهر خودمون و اهواز

دکتر می رفت تشخیص نمی دادن مشکلش چیه.

خیلی اصرار کردیم بره شیراز دکتر.

والا تو شهر ما مردم واسه یه سرما خوردگی می رن شیراز دکتر.

اون وقت این دختر اینجوری کوتاهی کرد در حق خودش.

جوری شد که با آمبولانس توی بی هوشی بردنش شیراز.

هجده روز شیراز بستری بود. نوبت عمل پیوند گرفت.

عملی که باید دیروز انجام می شد. ولی دیشب فوت کرد.

به عمل نرسید. بچه هاشو بی مادر کرد. کمر خاله مو شکوند.

ما سریع راه افتادیم سمت خوزستان. شب رسیدیم.

رفتیم خونه ی خاله م. طفلک خاله م.

می سوخت. می سوخت از اینکه فریبا خودش این کارو با خودش کرد.

همه ش می گفت این روزه گرفتن واسه چیت بود که این بلا

رو سر خودت و ما آوردی.

راستم می گفت. خودش کرد.

به جوونیش رحم نکرد. به بچه هاش. به مادر خسته ش.

اول با نخوردن مکملاش، بعدشم با روزه گرفتن که تیر خلاص بود.

دلم براش تنگ شده.

کاش صبح که بیدار شدم، می دیدم همه ی دیشب یه کابوس تلخ

بوده و تموم شده.

ولی واقعیت داشت. فریبا دیگه نیست.



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴ | 11:54 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.