فک کنم حدود یه سال گذشت.

دوستم فاطمه، که از قضا دوست صمیمیم هم بود و خیلی هم

از من خوشگل تر و دلربا تر، تو مسیر رفت و آمد به مدرسه

با یه پسره آشنا شد و شماره رد و بدل کردن.

هر بار که صحبت می کردن، فاطمه می اومد و با من در موردش

حرف می زد. چیزی نگذشت که فاطمه خانم عاشق و دلباخته ی

اون پسره شد و دیگه اسم مهدی از زبونش نمیفتاد.

یه بار که طبق معمول فاطمه با مهدی صحبت کرده بود و اومده

بود در موردش با من صحبت می کرد، لا به لای صحبتاش فهمیدم

که بله مهدی ضلع سوم دوستی عباس و صاحبه.

و هر دوی اونا حالا متاهل بودن. و البته مشغول خیانت.

ته دلم هزار بار خدا رو شکر کردم که اون روز به صاحب جواب

منفی دادم ولی اینکه فاطمه با یکی از دوستای اونا دوست بود،

این برام نگران کننده بود.

به نظرم می اومد مهدی هم دست کمی از دوستاش نداشته باشه.

هر چند پیش فاطمه جانماز آب می کشید و خودشو خیلی متفاوت

از دوستاش معرفی کرده بود.

گذشت و گذشت تا حرف خواستگاری از طرف فاطمه پیش کشیده شد.

آقا مهدی که اوضاع رو وخیم دید، طبق یه سناریوی کاملا تابلو

اومد پیش فاطمه به گریه و زاری که زوری دارن وادارم می کنن

با یکی که دوسش ندارم ازدواج کنم و اگه قبول نکنم مامانم

سکته می کنه و از این مزخرفات.

اینقدرم خوب اشک ریخت و بازی درآورد که فاطمه با دست خودش

رهاش کرد که بره تا بیشتر عذاب نکشه 😂

چند سال گذشت و ما دانشجو شدیم. حالا دیگه هر کدوم

موبایل داشتیم و شماره های خاص خودمونو.

هر چند هنوزم از اعتباری و ایرانسل خبری نبود.

یادمه فاطمه هنوز گاهی از مهدی حرف می زد.

انگار با وجود متاهل شدنش، هرازگاهی سراغی از فاطمه می گرفت.

و فاطمه طبق معمول به من می گفت.

منم البته همون موقع ها، اوایل رابطه ی فاطمه و مهدی،

وقتی فهمیده بودم دوست صاحبه، جریان پیش اومده رو

به فاطمه گفته بودم.

حالا بعد از گذشت سال های طولانی، که دیگه هر کی رفته

پی زندگی خودش، فاطمه زنگ زده بود واسه احوالپرسی،

وسط صحبتاش یه خبر دست اول هم داشت که فک کنم

فقط واسه همون زنگ زده بود.

خبره هم چیزی نبود جز پایان زندگی یکی از اون سه تا پسر.

من فراموششون کرده بودم. خیلی سال گذشته از اون روزا.

جز آزاری که از یکی شون دیدم، نقش پر رنگی تو زندگی من نداشتن.

ولی فاطمه عمیق با یکی دیگه شون دوست و دلداده بود.

شاید واقعا اون پسره هم دوسش داشت و توی عمل انجام شده

قرار گرفت. شاید واقعا راست می گفت.

شایدم همه ش فیلم و نمایش بود و فقط احساسات فاطمه

واقعی بود.

مهدی، عشق اول فاطمه بود. شاید عمیق ترین حسش هم

توی همون سال ها به مهدی داده بود و دیگه کسی اون حس

رو در وجودش به اون شدت بیدار نکرد. نمی دونم.

ولی خبری که فاطمه داد، یعنی اونی که دیگه در قید حیات نبود،

مهدی نبود. صاحب بود.

ظاهرا رفته بوده روی پشت بوم خونه شون یه نگاهی به موتور کولر

بندازه که یهو برق می گیرتش و پرتش می کنه یه گوشه.

اونم در جا تموم می کنه.

البته اینم گفته بودن که احتمال داره عمدی برق وصل شده باشه

چون وقتی داشته می رفته بالا، برق رو قطع کرده بوده.

می گفتن اونقدر به زنش خیانت کرده که دیگه تحملش سر اومده

و از این فرصت استفاده کرده تا خلاص بشه.

به هر حال معلوم نشد حقیقت چی بوده.

به فاطمه گفتم ناراحت نیستم از مرگش.

گفتم من کاریش نداشتم ولی ازش بدی دیدم.

فقط یه دختر کم سن و سال بودم و حرفاش می تونست واسه

من پیامد وحشتناکی داشته باشه.

ولی بعد، نصف شب وقتی هنوز توی سرم می چرخید اون اتفاقی

که براش افتاد و باعث مرگش توی جوونی شد،

انگار دلم سوخت. بیشتر واسه بچه هاش.

گفتم خدایا نمی دونم در حق چندتا دختر بدی کرده.

نمی دونم چی در انتظارشه. ولی همه اشتباه می کنن.

من می بخشمش. شاید قبل از دفن جسمش، حداقل به یه بخشش

نیاز داشته باشه.

توی زندگیم، بودن چند نفر که نتیجه ی کاراشون خیلی زندگیمو

تحت تاثیر قرار داده. اون، یکی از اونا نبود.

اگه بود حتما فراموشش نمی کردم. ولی فراموشم شده بود.

سه نفر ولی هستن که بخشیدنشون برام ممکن نیست.

حداقل الان نه. یه روزی شاید. شایدم هرگز.



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 2:27 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.