شکیب باز از اون پیج خارجیه کفش سفارش داد برام.
نمی دونستم به موقع واسه عید می رسه یا نه. ولی رسید.
آدرس خونه ی مامان رو داده بودم.
دیروز زنگ زدن به خواهرم که یه بسته دارین قبل از یازده بیاین
تحویل بگیرین.
مریم گفت پاشو برو که حتما کفشای تو رسیده چون طرف گفت
بسته از خارج اومده.
دیگه با شوهر جان رفتیم گرفتیمش. خیلی خوشگل بودن.
پریروز هم رفته بودیم بازار شکیب شلوار می خواست بگیره.
باز یه کفش چشمو گرفت. اونم برام خرید.
کلا من علاقه ی زیادی به کفش دارم.
البته می دونستم در عرض سه ماه، سه تا کفش خریدن کار درستی
نیست. بخصوص کفش آخری اونم وقتی هنوز کفش قبلی به دستم
نرسیده بود.
ولی حس و حالم از وقتی اون اتفاق برای بت من افتاد خوب نبود.
نیاز به چیزایی داشتم که حالمو بهتر کنه.
دیروز باز رفتم خرید. امروز هم همینطور.
ولی فایده نداره. بت من از جلو چشمم دور نمی شه.
کوچولوی مظلوم و بیگناه من 😔
به هر حال اتفاق افتاده و گذشته. باید باهاش کنار بیام.
خدایا...
توی اولین روز از سال جدید، آرزو می کنم حال همه خوب باشه.
این مملکت جای بهتری برای زندگی بشه. واسه همه.
از انسان گرفته تا حیوان و پرنده و درخت و زمین و طبیعت.
حال همه خوب باشه.
همه شاد زندگی کنن.
خوشبخت باشن.
جیب همه پر باشه و هیچکس محتاج نباشه.
روح و روان همه در آرامش باشه.
قلب ها مهربون باشه، عشق توی زندگی همه جریان داشته باشه.
و آرزوهای قشنگ مردم سرزمینم برآورده بشه.
آمین.