دو هفته پیش بود که صابخونه مون زنگ زد گفت خونه رو فروخته.

گفت طرف خونه رو می خواد و ما باید دنبال خونه باشیم.

خیلی حالم گرفته شد. ما به خاطر مادر شوهرم اینجا بودیم.

نیاز داره کنارش باشیم. ولی نمی خوام باهاش توی یه خونه باشم.

همون توی یه ساختمون بودن ولی واحد های جدا داشتن خوب بود.

شوهرم گفت بیا یه واحد رو فلان جا پیش خرید کنیم بریم یه سال

با مامان زندگی کنیم بعد بریم خونه ی خودمون.

گفتم من برنمی گردم به اون خونه و اون شرایط.

خلاصه که افتادیم دنبال خونه توی حوالی خونه ی مادر شوهر.

چقدر بازار ملک بی صاحابه. چقدر این محدوده گرونه.

قشنگ پول پیش رو نسبت به پارسال باید دو برابر کنیم.

تازه اجاره هم بدیم.

حالا از هفته ی پیش افتادم به جمع و جور اسباب و وسایل.

امروز که داشتم دکوری ها رو جمع می کردم، رسیدم به یه

گرامافون و تلفن قدیمی تزئینی.

سال های دور، زمان جاهلیت، وقتی باور کرده بودم که قراره

با حامد زندگی مشترک داشته باشیم ​​​​​​، چون اون گفته بود

دوست داره توی خونه مون یه اتاق سنتی داشته باشیم،

منم رفتم یه گرامافون و یه تلفن قدیمی خریدم واسه تزئین

اتاق سنتی خونه مون ​​​​​​

حالا امروز که داشتم بسته بندی شون می کردم واسه اسباب کشی،

یاد حامد افتادم و دلیل خریدن این دو تا وسیله.

البته بد هم نشد خریدمشون. خوشگلن و شیک.

حامد دلش بسوزه از اینا نداره ​​​​​​

می گم حامد انگار چقدر واسه م غریبه و عجیبه.

حتی اسمش هم به زبونم غریبه میاد.

گذر زمان چیز عجیبیه.

یاد این شعر افتادم.

در فراسوی زمان،

خیمه شب بازی دهر،

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.

عشق ها می میرند.

رنگ ها، رنگ دگر می گیرند.

و فقط خاطره هاست،

که چه شیرین و چه تلخ،

دست ناخورده به جا می ماند.



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ | 20:48 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.