هفته ی پیش دوباره اومدم خوزستان. شکیب ولی برگشت.
توی این چند روز، چند بار صحرا رفتیم. هنوز هوا خوبه.
عجیبه توی فروردین ماه هوای اینجا خنکه هنوز.
پریشب هم دختر خاله ها و پسر داییم اومدن پیشمون.
کلی حرف زدیم و بازی کردیم. خوش گذشت.
اصفهان که هستم، رفت و آمدمون با خانواده و فامیل شوهرمه.
اونا هم همسن و سال من کم توشون پیدا می شه.
همه تو سن و سال پدر و مادرمن حداقل. و البته بزرگتر.
فقط می مونه نوشین دختر خواهر شوهرم که اونم به لطف
قهر خواهر شوهر با مادرش دیگه نمی ذاره بیاد پیشم بمونه.
حالا جدا از همه ی اینا، اومدم خوزستان یه کم ذهنم از روزمرگی های
مادر شوهر و پرستارش آروم بگیره، پرستاره هر روز سر یه چیزی
پیام می ده و کفرمو در میاره.
بیشعورِ کثیف آشغال دماغشو زده گوشه ی مبلم.
بار اولشم نیست این کارو می کنه.
بعد من به مادرشوهرم که گفتم، گفت خودم بهش می گم تو
چیزی نگو. دیگه منم نگفتم.
حالا اینجا که اومدم، ظاهرا مادرش شوهر بهش گفته.
اونم پیام داده چرا پشت سرم حرف می زنی و کار من نیست.
منم گند زدم به کل هیکلش. باز پیام داد دیگه جوابشو ندادم.
گیری افتادیم از دست این بی سوادای بی فرهنگ.
مجبوریم هم تحملشون کنیم.
کاش زودتر برم خونه ی خودم.