دلم ترکید کنج خوابگاه. تنهای تنها. چقد تنهایی قدم بزنم.
زندگی که اینجوری نیست. چرا پس واسه من اینطوری شد.
مگه چی خواستم. چرا حداقل خوسته ها هم واسه م زیاده.
دلم یه کم خندیدن می خواد. یه کم دو نفره قدم زدن. همین.
تاريخ : شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ | 17:23 | نویسنده : منِ گذشته |