پارسال بود. سوم خرداد. وقتی بعد از حدود نه ماه خوزستان

بودن، برگشتم اصفهان. به خونه ی خودمون. 

اون روز جوجه م نیاز به دکتر داشت. من از قبل با یه دامپزشک 

متخصص پرندگان هماهنگ کرده بودم که نبات رو ببرم پیشش. 

همون روز که من و شکیب با نبات راه افتادیم سمت اصفهان، 

خوزستان توی خونه ی مامانم ماهی کوچولویی که پنج سال پیش 

واسه سفره ی عیدمون خریده بودیم از دنیا رفت. 

اسمشو شنگول گذاشته بودم چون خیلی فضول بود. 

البته دوتا بودن. یکی دیگه شون منگول بود که اونم سال قبلش، 

بعد از چهار سال که کنارمون بود، درست چند روز قبل از عروسی مون

از دنیا رفته بود.

اون روز خانواده م بهم نگفتن که شنگول دیگه نیست.

می دونستن نگران نباتم و نمی خواستن ناراحت بشم. 

چند ماه بعد که رفتم خوزستان فهمیدم. همین که رفتم خونه ی

مامانم، فوری حواسم رفت سمت آکواریوم که فقط قندک توشه

ولی خبری از شنگول نیست. بماند که چقدر ناراحت شدم. 

حالا امروز، بعد از یک سال و یازده ماه که نبات توی زندگی مون

بود، بعد از اون همه وابستگی که خودم و شکیب بهش پیدا کردیم، 

امروز جوجه مونو از دست دادیم ​​​​​​

فقط خدا می دونه چقدر حالم بده. شکیب هم بهتر از من نیست. 

دوتایی اندازه ای گریه کردیم که نگو. 

صبح شکیب زنگ زد به مامانش گفت نبات از دنیا رفت، پشت گوشی 

مادر شوهرم هم کلی گریه کرد. 

منم که به خانواده م خبر دادم، مامان و خواهرامم داغون شدن

و حسابی گریه کردن. 

نبات واسه ما و خانواده هامون فقط یه پرنده نبود.

مثل بچه مون هم نه، خودِ بچه مون بود ​​​​​​

باورم نمی شه دیگه جیگر کوچولومو نمی بینم ​​​​​​

دیگه آواز نمی خونه برام، شیطونی نمی کنه، دیگه غر نمی زنه،

بازی نمی کنه، خوشحالی نمی کنه برام، نمی رقصه و پرواز نمی کنه

که هر جا می رم دنبالم بیاد ​​​​​​

یه غم سنگین روی قلبم فشار میاره. کجایی عشق کوچولوم 



تاريخ : شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۰ | 21:51 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.