یعنی دیگه نمی دونم چی بگم. اصلا حرف نمیاد برام
ما نهایتا تا سه شنبه ی همین هفته ی پیش رو، اسباب کشی می کنیم
که بریم با مادر شوهرم زندگی کنیم.
بعد امشب خواهر شوهرم زنگ زده که شما مگه نرفتن خونه ی مامان
حالا می دونه ما مشغول جمع کردن وسایلمون هستیم بعد انتظار
داره امروز که خواهرش رفته تهران تا سه شنبه که اسباب کشی
می کنیم هم خودمون بریم پیش مامانش 
دلم می خواست بگم مگه جای مغز تو سرت پهن ریختن آخه!
اگه ما بریم اونجا پس وسایلمون رو کی جمع کنه؟
از وقتی باهاش حرف زدم تا خود الان قیافه م این شکلیه 
خلاصه اینکه امشب شکیب رفت پیش مامانش بمونه
تاريخ : جمعه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۰ | 23:55 | نویسنده : مژگان |