دیروز شکیب رفت تهران. مراسم نامزدی پسر خواهرش. 

البته فرداس ولی خواهرش زنگ زد گفت دست تنهاس و کلی کار

داره و خواست شکیب زودتر بره کمکشون. 

من به خاطر کرونا نرفتم. یه جشن حسابی دارن و خب خیالم راحت

نبود که برم تو شلوغی. شکیب هم نمی خواست بره ولی مسعود

خیلی اصرار کرد که حتما داییش باشه تو مراسم نامزدیش. 

خواهر بزرگتر شکیب هم با خانواده ش نرفتن. 

نوشین خیلی دوست داشت بره واسه همینم شکیب دیروز قبل

از اینکه راه بیفته، زنگ زد به خواهرش که اجازه بده نوشین

همراش بره برا مراسم. حالا خواهره چی گفت؟

گفت نه نوشین دختر بزرگیه باید با خودم باشه ​​​​​​

شکیب کفری شده بود از دستش اومد به من گفت تو خونه ی

اینا همه چیز چپِ عالمه. دختر سی و چند سالشه خواهر ما

نمی ذاره بدون اجازه ش آب بخوره.

بعد یادش افتاد به حرف اون یکی خواهرش برام تعریف کرد کلی

خندیدیم. یعنی واقعا خنده دار بود. 

خواهر شوهرم که تهرانه داشت با شکیب حرف می زد بعد گفت

تو رو خدا به این (خواهر بزرگترشون) بگو اگه می خواد برا مراسم

مسعود بیاد خودم هزینه ی خرید یا دوخت لباسشو می دم. 

ولی پا نشه با مانتو بیاد تو مراسم عین عنتر هم اون وسط برقصه

و بعدشم در بیاره بگه خودم از همه بهتر بودم ​​​​​​

راست می گه این خواهر بزرگتره نمی دونم چرا اینجوریه. 

تو مراسم عقد و عروسی ما هر دو با مانتو اومد اونم چی همون

مانتوهایی که هر روز همه جا می پوشه ​​​​​​

بعد جوری هم می رقصه که از خود بی خود می شه 

فقط یه جا دیدم لباس پوشید اونم شب عقد پسرش بود 



تاريخ : چهارشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۰ | 20:46 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.