دیشب تا حالا توی خونه تنهام. شکیب خونه ی مامانشه. 

این سری که باز نوبت ما بود خونه ی مادر شوهرم باشیم، 

دو هفته اونجا موندیم یعنی چهارده روز. 

بعد خواهر شوهرم دخترشو فرستاد که باید اونم چهارده روز

می موند طبق قراری که خودشون گذاشتن واسه اینکه هم مادرشون

تنها نباشه، هم اینکه هر کدوم بتونیم تایم خودمونو داشته باشیم

که به کار و زندگی خودمونم برسیم. 

یه روز مادر شوهرم زنگ زد گفت ناهار بیاین اینجا دیگه رفتیم.

شب موقع برگشتن، خواهر شکیب پرسید که شما کی میاین 

پیش مامان؟

حالا تو چه شرایطی پرسید؟

هم جلو مادرش بود، هم اینکه تازه شش روز دخترش اونجا بود. 

شکیب دید نمی تونه جلو مامانش بگه فعلا نمیایم (چون واقعا

هم نمی شد) گفت باشه میایم.

اونم فوری گفت فرداشب بیاین. شکیب هم گفت باشه ​​​​​​

قشنگ انداختمون وسط عمل انجام شده. 

تو راه که داشتیم می رفتیم خونه ی خودمون، گفتم من نمیام. 

نوشین باید هشت روز دیگه اونجا باشه و خواهرت داره مث سری

قبل که ما پونزده روز اونجا بودیم نوشین پنج روز از زیرش در می ره.

شکیب گفت حالا جلو مامان گفتیم اشکال نداره این یه بارم روش. 

گفتم یه بار این کارو کرد دید جواب می ده دوباره هم انجامش

داد اگه این بارم قبول کنیم می شه کار همیشه ش. 

شکیب قبول کرد زنگ زد به خواهرش گفت روی چهارده روز

حساب باز کرده بودیم و کارای عقب افتاده داریم. 

واقعا هم همین بود من برنامه ریزی کردم برای اونجا و اینجا بودنمون. 

خلاصه خواهره گفت باشه و از اون طرف رفت گذاشتش تو کف

دست مادرشون ​​​​​​

دیگه نگم که چه بساطی شد برامون و مادر شوهرم زنگ زد به شکیب

و دعوا و ناراحتی پیش اومد.

حالا تو این حین و بین، شوهر خواهر شوهرم سرمای بدی می خوره. 

خواهر شوهر هم نمی کنه با پسرش ورداره بره خونه ی مادرش

پیش دخترش که اونام یه وقت مبتلا نشن.

دختره رو هی برد خونه ی خودشون و هی برش گردوند تا

خودش و دختره هم سرما می خورن اونم شدید.

پسرش می گرخه از خونه می ره خونه ی مادر شوهرم که اون 

یه وقت نگیره. 

حالا چی، چهارده روز تموم شده و نوبت ماست که بریم.

من وسایلمو جمع کرده بودم که شکیب گفت مامان می گه علی

به خاطر اینکه پدر و مادر و خواهرش سرما خوردن نمی ره اونجا

و شما نیاین دیگه. ما هم نرفتیم. یه دو روز گذشت. 

از بس خواهر شوهرم هی بهش زنگ زد که علی بیا اینو ببر بیا اونو

ببر و خودش رفت خونه ی مادر شوهرم، که اونام جفتشون گرفتن.

حالا دیروز زنگ زد به شکیب که من می خوام برم خونه ی خودم

استراحت کنم و چرا شما نمیاین!

صداش در اومده بود چون دو روز بیشتر مونده بودن ​​​​​​

شکیب گفت ما که خواستیم بریم علی گفت خودم هستم و

شما پاشین برین ما میایم. 

هیچی دیگه ما رفتیم اونجا.

مادر شوهرم اصلا اجازه نداد وسایلمون رو زمین بذاریم.

گفت اینا همه شون کرونا گرفتن شاید منم داشته باشم کی گفت

بیاین اینجا؟ شکیب گفت خواهرش گفته.

مادر شوهرم گفت نمی خوام کسی پیشم باشه برین که خطرناکه.

شکیب منو برگردوند خونه ولی واقعا نمی شد مادرشو تنها بذاره. 

حالا از دیروز اونجاست منم خونه ی خودمونم. 

فقط اونجاش که خواهر شوهرم گفت می خوام برم خونه ی خودم

استراحت کنم مادر شوهرم گفت اصلا اون اینجا نبوده علی بود!

خوب نیست آدم بی ملاحظه باشه. 

آخه درسته دو روز بیشتر از تایم خودتون موندین پیش مادرت،

ولی خب هم برای این بود که پسرت مریض نشه، 

هم اینکه خب مادرته. دخترش مراقبش نباشه کی باشه. 

تازه من که هم سن دخترتم. مریض بشم تو شهر غریب، 

کی به من می رسه؟ کار و زندگیم میفته گردن کی؟ 

مادرم که پیشم نیست حواسش بهم باشه مادر خودتونم که 

طفلک از پا افتاده و خودشم مریضه. 

شکیب به اندازه ای کفری بود از دست خواهرش که نگو. 

گفت بذار کارش بهم بیفته دارم براش که اینطوری تو دردسر انداختمون. 



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ | 20:31 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.