چند روز پیش شکیب با یه آقایی آشنا شد که خانمش همشهری من بود.

البته غریبه هم نبود طرف دوست دوستش بود. دعوتمون کرد خونه شون 

که ما نرفتیم. حالا امروز باز آقاهه زنگ زد به شکیب گفت خانمش خیلی 

اصرار داره بریم خونه شون و با هم آشنا بشیم.

دیگه شب رفتیم خونه شون. زن و شوهره خونگرم بودن ولی راستش 

دلم نمی خواد باهاشون رفت و آمد داشته باشم. فقطم به خاطر بچه شون.

خدایا از این بچه ها نصیب هیچ کس نکن. تا حالا بچه به این بی ادبی 

ندیده بودم. می خواستم بالا بیارم دیگه از رفتاراش.

دو مشت محکم هم زد تو پام بچه ی بیشعور. آی دلم می خواست بگیرم

تا می خوره بزنمش. مامان باباش هم یواش بهش می گفتن نکن قربونت برم.

اخخخخخخخ ولم کنین برم بالا بیارم 



تاريخ : جمعه هفتم تیر ۱۳۹۸ | 2:17 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.