دیروز بابام بازنشسته شد. یاد خیلی چیزا افتادم. اینکه دوپامو کرده بودم تو یه کفش که
بعد از بازنشستگی باید بریم اصفهان زندگی کنیم و خانواده م هم قبول کرده بودن.
قرار بود مهر ماه پارسال که من رفتم اصفهان، بمونم تا خانواده م این موقع ها بیان. اما...
اونجا دنبال کار بودم. آگهی ها رو چک می کردم و تماس می گرفتم واسه کار.
اونم چه کارایی. حقوق دویست و پنجاه، سیصد! یا نهایتش از هشت صبح تا سه بعد از ظهر
با حقوق اداره کار که هشتصد و پنجاه بود.
اما الان... درسته تنهام اما غرورمو حفظ کردم. دردای زیادی کشیدم، خیلی مشکلات این مدت
زیاد بود، خیلی اتفاق بدی افتاد برای خانواده م، اما با هم پشت سر گذاشتیمشون.
الان سه ماهه که شاغل شدم. شغلی دارم که پتانسیل بالایی داره و دارم ازش درآمد
میلیونی می گیرم. توی همین فرصت کم از خیلیا که ماه ها زودتر از من وارد کار شدن جلو
زدم. دیروز وقتی توی جلسه ازم درآمدمو پرسیدن و جواب دادم، دود از کله ی چند نفر بلند
شد. چون خوب یادمه روز اول که وارد کار شدم، توی کلاس آموزشی شون نشستم.
خودشون بهم آموزش دادن و من جلو زدم.
یاد گرفتم مثبت اندیش باشم. گرچه گاهی نمی شه. اما سعیمو می کنم. باید بشه.