این روزا خیلی اجازه دادم خواهر شوهرم اعصابمو خورد کنه.

نمی دونم واقعا چیکار باید بکنم از دستش.

مریضه، دیوونه س، روانیه، نمی دونم چه مرگشه.

دو سال که با مامان فلج شده و آلزایمر دارش قهر بود.

حدود سه چهار ماهه که آشتی کرده باهاش میاد و می ره.

تمام این مدت یک سالی هم که ما خونه ی مستقل گرفتیم

از مادر شوهرم، شوهرم هر شب می ره پیش مامانش می خوابه.

اینا رو قبلا هم گفته بودم.

حدود یه ماه پیش، خواهر شوهره اومد گفت بیا تقسیم کار کنیم.

سه شب من می رم پیش مامان، سه شب تو برو، جمعه ها هم

یه بار من غذا می برم براش، یه بار شما ببرین.

می گفت شما هم یه بار از روی دوشتون کنار بره به زندگی تون برسین.

شکیب که اینو بهم گفت تعجب کردم.

عجیب بود برام چطور شده اومده همچین حرفو زده.

تا اینکه پروسه ی سه روز ما سه روز اونا و یه جمعه ما یه جمعه

اونا شروع شد. تازه فهمیدم بله، بار اضافه باید برداریم.

روزی دو سه بار زنگ می زد شکیب بیاد ببرتش این ور اون ور.

به اسم خرید واسه مامان، شکیب شده بود سرویسشون.

شب برو دخترشو از خونه ی مامان ببر در مغازه ی پسرش،

پسره رو سوار کن ببر در خونه، خواهره رو سوار کن ببر در خونه ی

مامان، صبح هم از خونه ی مامان سوارش کن ببر خونه ی خودش.

این از این.

جمعه زنگ بزن بیا دنبالم برم غذای مامانو بدم.

شکیب می رفت دنبالش، می برد در خونه ی مامان، صبر می کرد

تا غذای مامانو بده، دوباره برش گردونه خونه ی خودش.

اون سه شبایی که قرار بود نوبت اون باشه، شکیب مثلا سه شب

می رفت، حالا نوبت خواهره بود. می گفت فشارم بالاس قندم

پایینه امشبم تو برو.

نشون به همون نشون سه شب شکیب می شد پنج شب،

بعد اون می رفت سه شب می موند.

سه شب شکیب می شد چهار شب، اون می رفت دو شب می موند.

و اما امروز.

شکیب هشت شب پیش مامانش بود، اون دیشب رفت پیشش.

امروز شکیب رفت دنبالش برسونتش خونه ی خودش، یک بساطی

راه انداخت که من دیگه نمی رم پیش مامان، خودتون می دونین

و مامانتون، این می خواد منو اذیت کنه، این قدر منو نمی دونه.

شکیب پرسید چی شده گفت هیچی این از روی لج با من غذا نمی خوره.

این وقتی تو میای پیشش قربون صدقه ت می ره ولی من این همه

زحمتشو می کشم به من ابراز علاقه نمی کنه.

این همه ش می گه وای غذای امروز چقدر خوشمزه بود

کاش (ف) بیاد ببره. (ف اول اسم شوهر منه)

هزار تا حرف دیگه هم زده بود که از احمقانه بودنش روم نمی شه

حتی بنویسمش.

بعد پاشده زنگ زده خواهرش که تهرانه، بالای یه ساعت به اونم

همین مزخرفاتو به اضافه ی یه تعداد دروغ و چرت و پرت دیگه

تحویل داده.

به اون گفته (ف) سر تایم سه روزه ی خودش نمی اومد من بیشتر

می موندم پیش مامان.

گفته اصلا بعید می دونم همون موقع هم که نوبتشه بره پیشش.

شکیب رو می گی، خواهرش تلفنی اینا رو بهش می گفت، اون

آتیش گرفته بود.

می گفت من و مژگان از زندگیمون گذاشتیم واسه مامان.

می گفت وقتمو بین زنم و مادرم تقسیم کردم از ناچاری.

می گفت توی هزینه هاش کم میاره هر ماه بدون اینکه به کسی

چیزی بگم خودم دارم کم و کسر زندگیشو می گیرم.

بعد این حرفا باید دنبالم در بیاد؟

منم واسه خودم می شنیدم و افسوس می خوردم.

نمی دونم واقعا چی باید بگم.

این آدم از خدا نمی ترسه؟ وجدان نداره؟ عقل تو سرش نیست؟

آخه زن ناحسابی تو هم سن مامان منی.

اول زندگی هر آدم، بهترین سال های زندگی شه که ما با مادر شوهر

قسمتش کردیم.

وظایفی که تو در قبال مادرت داری رو من سه سال تمام براش

انجام دادم. که البته شنیدم پشت سرم گفته مژگان به مامان نمی رسه.

بعد اینجوری باید جواب گو باشی؟

به شکیب گفتم خودم می دونم یه بار گند می زنم به هیکل خواهرت.

گفتم قد یه توده ی آتشفشان دلم ازش پره.

گفتم هیچ وقت حلالش نمی کنم از بس بدجنس و قدر نشناسه.

خدا آخر عاقبت ما رو به خیر کنه.



تاريخ : شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ | 18:49 | نویسنده : مژگان |

الان داشتم واسه خودم موزیک گوش می دادم.

بین آهنگا یکی بود به اسم نفس جان از روزبه نعمت اللهی.

یهو یاد حامد افتادم که این خواننده رو دوست داشت.

و بعد یادم افتاد امروز شانزدهم مهر ماه تولد حامده.

از اواخر سال نود که حامد شروع کرد به مخ زنی واسه استارت

رابطه تا الان حدود 13 سال می گذره.

فک کن. اون موقع چند ساله بودیم الان چند سالمونه.

از اون روزا خیلی گذشته. از اون رابطه.

فکرشو که می کنم، همه شم بد نبود.

اولاش خوب بود. وقتی هنوز احساسی در کار نبود.

نقاشیایی که کشیدیم هنوز توی ذهنم رد خوبی به جا گذاشته.

اگه اون رابطه در همون حد دوستی ساده باقی می موند

خیلی بهتر بود. به هر حال گذشت.

نمی دونم حامد الان کجاست یا چیکار می کنه.

مجرده یا متاهل. بچه داره یا نه.

ولی فک کنم گاهی یاد گذشته میفته. چون گاهی به اینجا سر می زنه.

البته من دسترسی شو برداشتم و دیگه نام کاربری خودشو نداره.

به هر حال، چیزی که می دونم اینه که توی بدترین و تاریک ترین

خاطرات گذشته، باز هم نقطه های روشنی وجود داره

که حس خوبی از خودش به جا گذاشته.



تاريخ : دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ | 14:32 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.