امروز همینطور که تو آینه نگاه می کردم دیدم چقدر چهره م آشفته س.

از اون طرف چقدر درگیر جمع و جور کردن وسایل واسه اسباب کشی

بودم و این طرف هم که اومدیم، باز مشغول پهن کردن وسایل بودم.

اصلا هیچی به سر و صورتم نرسیده بودم. ابروهامو که نگو.

مادر فولاد زره از من قشنگ تر بود ​​​​​​

کار و بار رو گذاشتم کنار رفتم نشستم جلو آینه یه کم به صورتم رسیدم.

دلم حال اومد. چی بود اون شکل و شمایل.



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۳ | 19:5 | نویسنده : مژگان |

دیروز اسباب کشی کردیم بالاخره.

یعنی واقعا خسته شدم. تایم خواب و بیداریم به هم ریخته.

پاهام همچین درد می کنه که به سختی راه می رم یا می شینم

و پا می شم. شکیب هم همینطور. البته اون واسه اسباب کشی نیست.

لیز خورد افتاد زانوش درده.

قشنگ عین پیر پاتالا دوتایی لنگان لنگان راه می ریم فعلا ​​​​​​

خونه ی جدید رو دوس دارم. خوبه. ولی هنوز دلم با خونه ی قبلیه.

فقطم به خاطر گربه هام ​​​​​​

پروتوس و خاکستری و بچه هاش ​​​​​​

یعنی خاکستری صاف گذاشت دم رفتنم این بچه ها رو ول کرد ​​​​​​

سه تا کوچولوی دوس داشتنی که ناراحتم نمی تونم مث قبل

روزی دو بار غذاشون بدم.

ولی جدا از این، خوب شد دور شدیم از خونه ی مادر شوهر.

شب آخری که فرداش اسباب کشی داشتیم باز خواهر شوهرم

مث دو شب قبلش اومد پیش مامانش!

یا دو سال نمیاد یا هر شب تلپه همونجا.

تو خونه ی مامانش دنبال وسیله ها می گشت هی از من می پرسید

مژگان فلان چیزو دارین؟

دیگه آخرش کفری شدم گفتم ببین ما واسه مامان همه چی می خریم

ولی اینکه الان توی خونه موجوده یا اینکه کجاست فقط پرستارش

می دونه من خبر ندارم.

نمی دونم منظورش چی بود از اینکه می گفت فلان چیزتون کجاست

یا فلان چیزو دارین یا نه.

بعدشم نشسته پیش مامانش برمی گرده به شکیب می گه

می گما مامان چی بخوره ​​​​​​

یعنی می خواستم صد فحش رو بهش بدم.

خودت فلجی پاشی یه چیزی واسه مامانت آماده کنی؟

شکیب باز پا شد یه چیزی آماده کرد همه خوردیم.

ولی وقتی برگشتیم خونه ی خودمون همچین بهش غر زدم که نگو.

گفتم منظور خواهرت از این رفتارا چیه؟

واقعا نمی فهمه ما هم مث خودش زندگی مون مستقله؟

هی هر شب پا می شه میاد انگار مهمونه باید واسه خودش و

بچه هاش شام حاضر کنیم.

الانم شروع کرده به گیر دادن به پرستار.

گفتم اگه پرستار رو فراری داد، من عمرا مسئولیتی گردن نمی گیرم.

گفتم خوب شد اصلا دور شدیم از این خونه.

ببینم استقلال ما به چشم میاد یا نه.

دیگه هم رفتن پیش مامانش من نمی رم. شکیبم نمی ذارم بره.

ولم کن بابا.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۳ | 7:5 | نویسنده : مژگان |

دیشب رفتیم سینما فیلم خجالت نکش 2 رو دیدیم.

یعنی حالم بد شد از بیشعوری نویسنده و کارگردان.

کاری به روال داستان و محتواش ندارم.

بازیگرای یکی از پسرای قنبر و صنم با دوتا عروسا عوض شدن هم

باز قابل چشم پوشیه.

ولی چرا اسماشون عوض شد؟

چرا اون عروسه که پرستار بود یهو لهجه دار شد؟

اصلا مگه می شه یه نویسنده و کارگردان ندونه قسمت اول فیلم رو

چی ساخته بعد بیاد دنباله واسه ش بسازه

یعنی کاش ادامه نمی ساختن واسه ش. اعصابم خورد شد.

با شکیب قشنگ ماهی یه بار خجالت نکش اولی رو می بینیم

و هر بار از دیدنش لذت می بریم.

این یکی همین یه بارم زیاد بود دیدنش.



تاريخ : جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳ | 14:37 | نویسنده : مژگان |

یعنی نمی دونم چی بگم از پر رویی بعضی ها.

دیروز که پسر دایی شکیب سرزده اومد. این اوکیه.

ما مستقلیم، اونم خواسته عمه شو سورپرایز کنه.

امروز مادر شوهرم زنگ زده به دخترش که واسه شام بیاین.

نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرده اونم وقتی خودش نمی تونه

پاشه آشپزی کنه. بعد هیچی هم نمی گه.

شب من و شکیب و پسر داییش رفته بودیم بیرون یه کم دور بزنیم.

خواهر شوهرم زنگ زده که ما پشت دریم چرا کسی نیست.

برگشتیم خونه می بینیم بله واسه شام تشریف آوردن هیچی هم نیست.

مادر شوهر هم می گه من فراموش کردم که برا شام دعوتتون کردم.

اینم باز طبیعیه چون آلزایمر داره دست خودش نیست.

حالا خواهر شوهرم جای اینکه پاشه با هم یه چیزی واسه شام

آماده کنیم، واسه خودش عین یه مهمون غریبه نشسته تا من

پاشم شام درست کنم ​​​​​​

خو بیشعور خونه ی مادرت اگه خونه ی تو نیست که دخترشی،

خونه ی منه که عروسشم؟

وظیفه ی منه پاشم پذیرایی کنم ازتون؟

منم به شکیب گفتم خودت پاشو یه چیزی آماده کن به من ربطی نداره.

حالا بعد از شام نشستیم دور هم، مادر شوهر می گه دلم می خواد

فردا واسه ناهار بریم بیرون.

خواهر شوهرم گفت من این دفعه می خوام مهمون باشم واسه ناهار!

مادر شوهرم هم در میاره می گه چی دوست دارین درست کنه؟ ​​​​​​

شوکه شدم. یعنی چی درست کنه. گفتم منم آشپزی نمی کنم.

شکیب گفت نهایتش جوجه ای چیزی می بریم.

اصلا هاج و واج موندم از این حجم از پر رویی.

خودتون تصمیم می گیرین، خودتون برنامه ریزی می کنین،

زحمتاشو می سپرین به یکی دیگه؟

منم که کلا رفتم روی مود زیر بار نرفتن.

نخوام کاری رو انجام بدم، دیگه رودرواسی نمی کنم راحت می گم.

عکس العملشون هر چی می خواد باشه. فدا سرم.



تاريخ : جمعه یکم تیر ۱۴۰۳ | 3:20 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.