یعنی نمی دونم چی بگم از پر رویی بعضی ها.
دیروز که پسر دایی شکیب سرزده اومد. این اوکیه.
ما مستقلیم، اونم خواسته عمه شو سورپرایز کنه.
امروز مادر شوهرم زنگ زده به دخترش که واسه شام بیاین.
نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرده اونم وقتی خودش نمی تونه
پاشه آشپزی کنه. بعد هیچی هم نمی گه.
شب من و شکیب و پسر داییش رفته بودیم بیرون یه کم دور بزنیم.
خواهر شوهرم زنگ زده که ما پشت دریم چرا کسی نیست.
برگشتیم خونه می بینیم بله واسه شام تشریف آوردن هیچی هم نیست.
مادر شوهر هم می گه من فراموش کردم که برا شام دعوتتون کردم.
اینم باز طبیعیه چون آلزایمر داره دست خودش نیست.
حالا خواهر شوهرم جای اینکه پاشه با هم یه چیزی واسه شام
آماده کنیم، واسه خودش عین یه مهمون غریبه نشسته تا من
پاشم شام درست کنم
خو بیشعور خونه ی مادرت اگه خونه ی تو نیست که دخترشی،
خونه ی منه که عروسشم؟
وظیفه ی منه پاشم پذیرایی کنم ازتون؟
منم به شکیب گفتم خودت پاشو یه چیزی آماده کن به من ربطی نداره.
حالا بعد از شام نشستیم دور هم، مادر شوهر می گه دلم می خواد
فردا واسه ناهار بریم بیرون.
خواهر شوهرم گفت من این دفعه می خوام مهمون باشم واسه ناهار!
مادر شوهرم هم در میاره می گه چی دوست دارین درست کنه؟
شوکه شدم. یعنی چی درست کنه. گفتم منم آشپزی نمی کنم.
شکیب گفت نهایتش جوجه ای چیزی می بریم.
اصلا هاج و واج موندم از این حجم از پر رویی.
خودتون تصمیم می گیرین، خودتون برنامه ریزی می کنین،
زحمتاشو می سپرین به یکی دیگه؟
منم که کلا رفتم روی مود زیر بار نرفتن.
نخوام کاری رو انجام بدم، دیگه رودرواسی نمی کنم راحت می گم.
عکس العملشون هر چی می خواد باشه. فدا سرم.