امروز همینطور که تو آینه نگاه می کردم دیدم چقدر چهره م آشفته س.

از اون طرف چقدر درگیر جمع و جور کردن وسایل واسه اسباب کشی

بودم و این طرف هم که اومدیم، باز مشغول پهن کردن وسایل بودم.

اصلا هیچی به سر و صورتم نرسیده بودم. ابروهامو که نگو.

مادر فولاد زره از من قشنگ تر بود ​​​​​​

کار و بار رو گذاشتم کنار رفتم نشستم جلو آینه یه کم به صورتم رسیدم.

دلم حال اومد. چی بود اون شکل و شمایل.



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۳ | 19:5 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.