نصفه شبی چه معده دردی گرفتم.
خدا رو شکر که اینجام. مامانم واسه م چایی نبات درست کرد
خوردم حالا یه کم بهترم.
خیلی وقتا اونجا که هستم، لحظه هایی پیش میاد که آرزو می کنم
کاش اینجا بودم و یکی از اعضای خانواده م کنارم بود.
با اینکه چند ساله دارم اصفهان زندگی می کنم، بازم شهر من
اینجاست. جایی که متولد شدم، بزرگ شدم و خانواده م دارن
توش زندگی می کنن. اصفهان فقط شوهرمو دارم.
بوده وقتایی که شکیب اصفهان نبوده، بعد واسه م کار پیش
اومده و هیشکی نبوده به دادم برسه.
خواهر شوهرم هم چند بار تا حالا پیش اومده کمکشو نیاز داشتم،
ولی غیر مستقیم جواب رد داد.
منم دیگه چیزی ازش نخواستم.
به شوهرمم اخطار دادم حق نداره واسه ش کاری انجام بده.
بالاخره عوض گله نداره.
امروز تولد عشقمه.
طبق معمول تولدامون توی این چند سال، باز هم پیش هم نیستیم.
یعنی این چند سال هم اردیبهشت ماه که تولد اونه من خوزستان بودم
اون اصفهان، هم آذر ماه که تولد منه.
البته فک کنم یه بار تولد اون و یه بارم تولد من کنار هم بودیم!
عیب نداره. مهم اینه که دلامون نزدیک باشه به هم.
آرزو میکنم از این به بعد، لحظه های زیباتری رو کنار هم داشته باشیم.
بريم خونه ی خودمون تا دیگه مجبور نباشم واسه تغییر روحیه
و دور شدن از فضایی که دوستش ندارم، بیام و زمان زیادی
رو خوزستان بمونم و از عشقم و زندگیم فاصله بگیرم.
زندگی مون باید همیشه قشنگ بمونه. هر سال قشنگ تر از سال قبل.
آمین 