نصفه شبی چه معده دردی گرفتم.
خدا رو شکر که اینجام. مامانم واسه م چایی نبات درست کرد
خوردم حالا یه کم بهترم.
خیلی وقتا اونجا که هستم، لحظه هایی پیش میاد که آرزو می کنم
کاش اینجا بودم و یکی از اعضای خانواده م کنارم بود.
با اینکه چند ساله دارم اصفهان زندگی می کنم، بازم شهر من
اینجاست. جایی که متولد شدم، بزرگ شدم و خانواده م دارن
توش زندگی می کنن. اصفهان فقط شوهرمو دارم.
بوده وقتایی که شکیب اصفهان نبوده، بعد واسه م کار پیش
اومده و هیشکی نبوده به دادم برسه.
خواهر شوهرم هم چند بار تا حالا پیش اومده کمکشو نیاز داشتم،
ولی غیر مستقیم جواب رد داد.
منم دیگه چیزی ازش نخواستم.
به شوهرمم اخطار دادم حق نداره واسه ش کاری انجام بده.
بالاخره عوض گله نداره.
تاريخ : دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 3:3 | نویسنده : مژگان |