دلم یه فیلم ترسناک خوب می خواد که واقعا بچسبه. 

خیلی وقته چیز جالبی ندیدم. 

نمی دونم قسمت دوم راهبه کی میاد. یا مرد کج و کوله.

کاش واسه هالووین امسال یکی شون اکران شه ​​​​​​

البته کو تا هالووین 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ | 2:52 | نویسنده : مژگان |

یه بار به مطلبی دیدم اگه اشتباه نکنم عکس دو تا قرص بود که

زیرش پرسیده بود کدومشو انتخاب می کنی؟

قرص قرمز فک کنم بیست و پنج سال زمان رو به عقب می برد

و فرصت درست کردن اشتباه های زندگی رو در اختیار شخص 

قرار می داد، در عوض قرص آبی زمان رو پنج سال جلو می برد

و هشتاد و پنج میلیاد تومن هم پول می داد به شخص. 

اون زمان من گفتم قطعا قرص قرمز رو برمی دارم. 

توی زندگیم اشتباهات زیادی دارم که باید تصحیح بشن. 

الان نمی دونم چرا یاد این مطلب افتادم. 

ولی می دونم دیگه مطمئن نیستم قرص قرمز رو بردارم. 

از کجا معلوم وقتی داری یه اشتباه رو درست می کنی، یه اشتباه

بزرگتر مرتکب نشی؟

از کجا بدونم وقتی مثلا سر دو راهی مونده بودم و یه راه رو انتخاب

کردم و از نتیجه ش راضی نبودم، اگه اون راه دوم رو انتخاب می کردم

حتما نتیجه ی خوبی می داد؟

واقعا هیچ جوره نمی شه فهمید.

حالا دارم فکر می کنم برداشتن قرص آبی چی. اون درسته؟

اشکالی نداره پنج سال عمرم جلو بره؟

شاید بهتر باشه دنبال سفر در زمان نباشم و بذاریم عمر روال عادی

خودش رو طی کنه. 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ | 2:55 | نویسنده : مژگان |

وقتی همه چیز زیر سر توئه ولی وانمود می کنی بی گناهی، 

واقعا حس بدی داره ​​​​​​

با پرستار مادر شوهرم فردا باید قرارداد جدید ببندن. 

امروز مادر شوهر زنگ زد به دخترش که من هیچ کاری ندارم پس

پرستار هم لازم ندارم. مژگان خودش کارا رو انجام می ده ​​​​​​

خواهر شوهرم هم گفت باشه ​​​​​​

دیگه نمی کنه زنگ بزنه به من ازم بپرسه که نظرم چیه!

شکیب که اومد بهش گفتم مامان به خواهرت گفته پرستار رو

مرخص کن اونم گفت باشه. 

شکیب گفت بیخود کردن ​​​​​​

زنگ زد به خواهرش گفت وقتی مسئولیت مامان رو به من سپردین

چرا بدون هماهنگی، سرخود هر کاری می خواین می کنین. 

بقیه شو به خاطر مامانش رفت تو اتاق صحبت کرد من نشنیدم. 

ولی احتمال می دم گفته باشه مژگان وظیفه ای نداره که بخواد

بار همه ی ما رو تنهایی به دوش بکشه. 

و اینکه حتما اینم گفته که مامان از همه چیز ایراد می گیره و

این باعث تنش بین مامان و مژگان می شه. 

خواهرشم قبول کرد حالا فردا باید قرارداد جدید ببندن با پرستار.

ولی تماس با خواهر شوهرم همانا و شروع دعوا همان. 

مادر شوهرم شروع کرد به بحث که من پرستار نمی خوام. 

می گفت چرا باید الکی پول بدیم به کسی 

دیگه اون یکی می گفت، شکیب هم یکی جواب می داد. 

منم مث بچه های معصوم نشسته بودم بی صدا 

خداییش من خسته ی رسیدگی به مادر شوهرم نیستم. 

ولی اخلاقش آدمو اذیت می کنه. 

توی این چند سالی که عروسش شدم، بخصوص از وقتی اومدم

باهاش زندگی کنم، یادم نمیاد یه بار آشپزی کرده باشم ایراد نگرفته

باشه و تا سفره پهنه غر نزده باشه. 

هر روز و هر شب اوضاع ما همین بود. بدون هیچ استثنایی. 

خب منم مگه چند بار می تونستم بشنوم و سکوت کنم. 

ده باری یه بار جواب می دادم که یه بارش کار به جای باریک کشید. 

الانم یا پرستاره رو نگه می دارن و من همچنان کج دار و مریز

کنارش زندگی می کنم، یا مرخصش می کنن و می ریم تو فاز جنگ!



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 2:45 | نویسنده : مژگان |

این مدتی که من نبودم، به پیشنهاد خواهر شوهر تهرانیم واسه

مادرشون پرستار گرفتن. 

خواهر شوهر اصفهانیمم که قهر کرده، وجود پرستار ضروری بود. 

حالا از روزی که برگشتم هی مادر شوهرم می گه پرستار رو مرخص

کنین لازمش ندارم. می گه من که کاری ندارم زحمتی ندارم. 

امشب به شکیب گفتم یه وقت پرستار رو مرخص نکنینا.

گفت خب هزینه ش زیاده و فلان. 

منم راستش بی تعارف گفتم یکی از خواهرات که کلا قهر کرده

خودشو راحت کرده از مسئولیت. 

اون یکی تهرانه و سر زندگی خودشه. 

داداشتم که خارج از کشوره و داره کیف می کنه. 

خودتم که هفت صبح می ری، دو برمی گردی ناهار می خوری می خوابی

دوباره پنج می ری تا ده شب.

این وسط منم که دست تنها باید مراقب مادرتون باشم. پس کِی به

زندگی خودم برسم؟ باید یه فکر اساسی در موردش بکنین. 

دیگه چیزی نگفت. حالا نمی دونم چیکار می خوان بکنن.

مادر شوهرم نمی تونه تنها بمونه.

همین الانشم با اینکه صبح تا عصر پرستار کنارشه، از ساعت شش

عصر دیگه من باید پیشش باشم تا وقتی بخواد بخوابه. 

یه لحظه اگه بخوام برم به یه کار شخصیم برسم، صدام می زنه

که برم فلان کار رو براش انجام بدم. 

حالا دارم فک می کنم صبح هم پرستار نیاد. قشنگ دوباره سرشاخ

می شیم با هم. هر چی وقت کمتری رو با هم بگذرونیم بهتره. 



تاريخ : دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ | 2:18 | نویسنده : مژگان |

چند روزی می شه که اومدم اصفهان.

راستش دوست داشتم خوزستان بمونم ولی خب نمی شد دیگه.

درسته اینجا خونه و زندگی مستقل ندارم ولی همسرم اینجاست. 

دلم نمی خواد با مادر شوهرم زندگی کنم ولی دلم برای شوهرم

تنگ می ‌‌شه و دوست دارم کنارش باشم.

قسمت جالب ماجرا اینه که خواهر شوهرم با مادرش قهر کرده و

دیگه پیشش نمیاد. 

دیگه وقتی دخترش نتونسته تحمل کنه، خدا عاقبت ما رو ختم

به خیر کنه 



تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۴۰۱ | 13:21 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.