این مدتی که من نبودم، به پیشنهاد خواهر شوهر تهرانیم واسه
مادرشون پرستار گرفتن.
خواهر شوهر اصفهانیمم که قهر کرده، وجود پرستار ضروری بود.
حالا از روزی که برگشتم هی مادر شوهرم می گه پرستار رو مرخص
کنین لازمش ندارم. می گه من که کاری ندارم زحمتی ندارم.
امشب به شکیب گفتم یه وقت پرستار رو مرخص نکنینا.
گفت خب هزینه ش زیاده و فلان.
منم راستش بی تعارف گفتم یکی از خواهرات که کلا قهر کرده
خودشو راحت کرده از مسئولیت.
اون یکی تهرانه و سر زندگی خودشه.
داداشتم که خارج از کشوره و داره کیف می کنه.
خودتم که هفت صبح می ری، دو برمی گردی ناهار می خوری می خوابی
دوباره پنج می ری تا ده شب.
این وسط منم که دست تنها باید مراقب مادرتون باشم. پس کِی به
زندگی خودم برسم؟ باید یه فکر اساسی در موردش بکنین.
دیگه چیزی نگفت. حالا نمی دونم چیکار می خوان بکنن.
مادر شوهرم نمی تونه تنها بمونه.
همین الانشم با اینکه صبح تا عصر پرستار کنارشه، از ساعت شش
عصر دیگه من باید پیشش باشم تا وقتی بخواد بخوابه.
یه لحظه اگه بخوام برم به یه کار شخصیم برسم، صدام می زنه
که برم فلان کار رو براش انجام بدم.
حالا دارم فک می کنم صبح هم پرستار نیاد. قشنگ دوباره سرشاخ
می شیم با هم. هر چی وقت کمتری رو با هم بگذرونیم بهتره.