این روزا خیلی دلم می خواد خوزستان باشم.
دلم می خواد با شکیب بریم و بدون اینکه توی فکر چیزی باشیم،
حداقل دو هفته فقط گردش کنیم و خوش بگذرونیم.
همیشه اصفهان رو دوست داشتم. هنوزم دوسش دارم.
ولی واقعا زادگاه آدم یه چیز دیگه س.
خانواده ت که دورت باشن یه چیز دیگه س.
دلم واسه شهرم تنگ شده. واسه خانواده م.
کاش جور بشه زود بریم یه مدت اونجا بمونیم خوش بگذرونیم.
و همچنان بعد از پنجاه و پنج روز که از کرونا گرفتن ما می گذره،
هنوز خانواده ی خواهر شوهرم جرأت نمی کنن اینجا بیان 
من که عین خیالم نیست. خب نیان. راحت ترم
راستی چرا بارون نمی باره؟ ماه دوم پاییزه که
ها راستی گفتم پاییز.
امسال خونه ی مادر شوهر، اصلا حس و حال پاییزی نداشتم.
توی این سال ها همیشه ساعت دوازده شب روز سی و یکم شهریور
که می شد، پر از هیجان بودم واسه وارد شدن به پاییز.
امسال اصلا این حس و حال رو نداشتم و هنوزم ندارم.
شاید چون فکرم آزاد نیست و ذهنم درگیری داره.
دلم خونه ی خودمونو می خواد. واقعا دلتنگشم 