یکشنبه ی گذشته بود که با کلی اشک و گریه از خانواده م جدا شدم و به
اصفهان اومدم. اولاش واقعا دلم گرفته بود ولی حالا دارم کم کم
عادت می کنم. به خصوص که وسایل خونه مونم چیدیم و مستقلیم.
اوایل عقدمون قرار بود با مادر شوهرم زندگی کنیم ولی اون دوماهی که
برای کلاس گیتار اومده بودم اینجا، متوجه شدیم نمی تونیم به این صورت
زندگی کنیم. برای همینم کلا تصمیم به مستقل شدن گرفتیم.
اینطوری برای هر دو طرف بهتره.
دیشب عروس شدم. شب قشنگی بود.
همسرمو که نگاه می کردم، همه ش با خودم می گفتم
خدایا مرسی که اون کنارمه.
لباسم، آرایشم، تاجم، همه از من یه ملکه ساخته بود.
همه بهم می گفتن برخلاف خیلی از عروسیا که می بینی یه نفر جلوه ش
از عروس بیشتره، توی جشنت خودت ملکه ی مراسمی.
دیشب اصلا به این فکر نکردم ولی حالا دارم فکر می کنم یه زمانی چقدر
احمق بودم که می خواستم خودمو از همچین حس و همچین شبی
محروم کنم.
فک می کردم فقط یه نفر تو دنیا وجود داره که می تونم این شبو باهاش
تجربه کنم. ولی حالا همسرمو با دنیا عوض نمی کنم.
کاش همه ی اونایی که مثل گذشته ی منن، بدونن می تونن یه زندگی عالی
داشته باشن. کاش بدونن هیچی و هیشکی ارزش اینو نداره که تجربه ی
قشنگی این شبو از خودشون بگیرن.
خدایا مرسی که من اینو درک کردم و کمک کن هر کسی که درگیر گذشته ی
عذاب آورشه، ازش خلاص بشه و زندگی تازه ای رو شروع کنه.
حسم قر و قاطیه.
هم خوشحالم، هم ناراحت.
ولی بیشتر از همه چیز استرس دارم.
دیروز دوتا از همکارای سابقمو دیدم بیرون. من و شکیب با هم بودیم.
هی به من نگاه می کردن، هی به شکیب. خنده م گرفت. نمی دونستن ما عقدیم.
بهشون که گفتم، کلی تبریک گفتن. جالب بود براشون یه ازدواج کاریِ دیگه.
چون بین همکارامون ازدواج زیاد داشتیم.
برا منم ذوق اونا جالب بود. چون شکیب از اصفهان می اومد انتظار نداشتن با یه دختر
از یه شهر دیگه ازدواج کنه.