فک می کردم اومدم واسه همیشه اصفهان بمونم. قرار بود خانوده م هم بعد از
بازنشستگی بابام، بیان و اصفهان ساکن بشن. اما چی شد.
حالا من برگردم، همه ی برنامه به هم می ریزه.
تاريخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ | 21:0 | نویسنده : منِ گذشته |
دلم ترکید کنج خوابگاه. تنهای تنها. چقد تنهایی قدم بزنم.
زندگی که اینجوری نیست. چرا پس واسه من اینطوری شد.
مگه چی خواستم. چرا حداقل خوسته ها هم واسه م زیاده.
دلم یه کم خندیدن می خواد. یه کم دو نفره قدم زدن. همین.
تاريخ : شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ | 17:23 | نویسنده : منِ گذشته |
دلم گرفته خدا.
خودت خسته نشدی از این همه عذابی که بهم می دی؟
این یکی بیشتر از طاقتمه. می فهمی؟
به کی گلایه کنم. حقمو از کی بخوام.
تو مگه جای حق ننشستی خدا؟
تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ | 17:44 | نویسنده : منِ گذشته |