سال ها پیش، وقتی هنوز مدرسه می رفتم، یه روز خیلی اتفاقی

یکی از دوستای قدیمی مو دیدم. اسمش اکرم بود.

اکرم همسایه مون بود. دوست بودیم بچگیامون. همینطور همکلاسی.

خواهرش اعظم هم دوست و همکلاسی مریم ما بود.

بعد خونه شون جا به جا شد و دیگه ندیدمش تا اون روز.

دعوتش کردم خونه. فرداش با اعظم اومدن.

خیلی طول نکشید که حرف دوست پسرای خودش و اعظم رو

پیش کشید و صحبت به اون سمت رفت.

اون زمان مث الان نبود که دختر و پسر راحت می تونن

با هم در ارتباط باشن.

تلفن همراه رو فقط باباها داشتن. با سیم کارت های دائمی

همراه اول. ایرانسل و خط اعتباری هم اصلا نبود.

حتی یادمه کل خط ها با 0911 و 0912 شروع می شد.

هنوز دسته بندی استانی هم نبود.

یه خط تلفن ثابت بود که نمی دونم چطور می شد باهاش

دوست پسر دوست دختر بازی کرد.

از کجا می دونستن کی قراره تلفنو جواب بده.

خلاصه که اکرم و اعظم ظاهرا توی این کار مهارت داشتن.

چون دوتاشون با دوتا دوست، دوست شده بودن.

اسم دوست پسر اکرم، عباس بود و اسم دوست پسر اعظم صاحب.

اکرم می گفت که بعد از مدت ها ارتباط با عباس، حالا عباس

می خواد ازدواج کنه و می گه رابطه باید تموم شه.

من چیزی به ذهنم نمی رسید که بخوام بهش بگم یا کمکش کنم.

خودم تجربه ای توی این زمینه نداشتم.

ازم خواست با عباس صحبت کنم. بگم چقدر دوستش داره

نمی خواد از دستش بده.

نمی دونم چرا ولی قبول کردم. شاید چون حال بد اکرم رو دیدم.

شایدم فقط چون بچه بودم.

فرداش قرار گذاشتیم رفتیم بیرون. حوالی پاتوق عباس و صاحب.

اکرم از دور عباس رو بهم نشون داد. نگاش کردم.

حاضرم قسم بخورم سرتاپاش یه پول سیاه نمی ارزید.

کچل بود. بد لباس. حتی چهره ی جذابی هم نداشت.

مونده بودم اکرم چیِ اینو می خواد.

صاحب رو هم نشونم دادن. دوست پسر اعظم رو.

اون ولی یه چیز دیگه بود. خوشتیپ، خوش چهره، جذاب.

به اکرم گفتم این چیه آخه بهش دل بستی.

گفت می دونم ولی دوسش دارم. تو رو خدا باهاش صحبت کن.

منم عین خنگولا رفتم صاف جلوی عباس وایسادم و پرسیدم

تکلیف اکرم چی می شه؟

پسره تعجب کرد اول. بعد خندید و محترمانه گفت من و اکرم

قول و قراری نداشتیم. می دونست فقط واسه سرگرمیه.

الانم جدی می خوام ازدواج کنم و صادقانه بهش گفتم.

دیگه چیزی نگفتم. برگشتم و حرفاشو به اکرم انتقال دادم.

بعدشم هر کدوم راه خودمونو رفتیم.

فرداشبش دیدم اکرم زنگ زد. گفت یکی قراره بهت زنگ بزنه

تلفن رو خودت جواب بده.

پرسیدم کیه؟ گفت صاحبه. می خواد بیاد خواستگاری اعظم،

گفته باید بپرسم چطور دختریه و بیشتر بشناسمش.

خلاصه که کلی تعریف کرد از صاحب و گفت خیلی عاشق اعظمه.

من خوشم نیومد که بدون اطلاع دادن و اجازه گرفتن شماره تلفن

خونه مونو داده بود به یه پسر. همینم بهش گفتم.

عذر خواهی کرد و گفت به خاطر اعظم انجامش داده.

چون اعظم هم اونو دوست داره و می خوان ازدواج کنن.

خلاصه زنگ زد پسره.

فهمیدم دیشب که رفتم با عباس صحبت کردم این منو زیر نظر

گرفته و با ترفند اطلاعات بیشتر و شناخت اعظم، اومده شماره مو

ازشون گرفته و زنگ زده خودمو بیشتر بشناسه نه اعظمو.

اعتراف می کنم توی اون سن و سال اونم بدون هیچ تجربه و پیش زمینه ای

در مورد ارتباط با پسرا، وقتی چهره و تیپ و بخصوص لبخندش

رو همون یه لحظه ای که دیدمش به خاطر آوردم، یه حس خوبی

بهم دست داد که همچین پسر جذابی از من خوشش اومده 😂

ولی برخلاف حسم، به خاطر داشتم که این پسر دوست اعظمه

و با فریب اون دختر، شماره ی منو به دست آورده.

خلاصه که جوابش کردم و زنگ زدم هر چی دلم خواست به اکرم

گفتم و ازش خواستم دیگه با من تماس نگیره.

تماس های اون پسره ولی تموم نشد. چپ و راست زنگ می زد.

به هیچ جا هم نمی رسید ولی باز ادامه می داد.

حتی یه بار تهدیدم کرد که اگه باهاش دوست نشم، برام گرون

تموم می شه. اهمیتی ندادم ولی نمی دونستم چه کاری ازش برمیاد.

تا اینکه یه روز که از مدرسه اومدم خونه، دیدم زنگ زده و کلی

اراجیف تحویل مامانم داده که با دخترت دوست بودم حالا

دست از سرم برنمی داره.

مامانم باور نکرده بود. ولی ازم پرسید جریان چی بوده منم

بهش گفتم از کجا شروع شد و چی شد که این حرفا پیش اومد.

یادمه با خودم فکر می کردم بعضی آدما از زندگی مون بیرون

می رن شاید چون واسه خودمون بهتره.

اکرم رو بعد از سال ها دیدم و دیدنش برام کلی دردسر ایجاد کرد.

بعضی روابط دوباره احیا نمی شدن بهتر بود.



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 1:47 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.