به همین زودی تعطیلات عید تموم شد و باید برگردیم به زندگی روزمره.
شکیب می گه اگه دوس داری بمون پیش مامانت اینا یه ماه دیگه
میام دنبالت. مرددم هنوز. نمی دونم بمونم یا نه.
عید امسال اونجور که باید بهم نچسبید.
اولش که بت من کوچولوم اونجوری شد.
بعدشم مادر شوهرم اومد و نصف تعطیلی مون صرف اون شد.
بدجنس نیستم ولی وقتی تموم سال زندگی مونو باهاش قسمت
می کنیم، دیگه دلم نمی خواد موقع هایی که خوزستان میام و
می خوام کنار خانواده ی خودم باشم هم باز با اون قسمت کنم.
بگذریم.
حالا نشستم توی باغ پشت خونه ی ننه.
صدای طبیعت چقدر آرامش بخش و دلپذیره.
کبوترایی که بغ بغو می کنن. کاکا یوسف که مرتب می خونه.
گنجیشکایی که دنبال هم می کنن و یهو صدای جیک جیکشون
توی هم می پیچه.
بلبل هایی که روی شاخه ها این ور اون ور می رن، آواز می خونن
و واسه جفتشون می رقصن.
پرستوهایی که به جای باغ و شاخه ی درختا، حیاط و سیم برق رو ترجیح می دن.
صدای گاو از باغ رو به رو.
صدای خروس از باغ بغلی.
صدای بع بع ظریف یه بره ی کوچیک.
زنبورایی که میان لب آبخوری که بابا پر کرده براشون آب می خورن.
پروانه های سفیدی که روی گلای توی باغ می چرخن و به زیبایی
می رقصن و پرواز می کنن.
سرسبزی باغ، شاخه های درختا که بالا به هم رسیدن و توی هم
گره خودن.
بادی که شاخه ها رو به لرزش وادار می کنه و صداش توی باغ می پیچه.
دلم یه همچین خونه ای می خواد. یه همچین باغی.
من اینجا بزرگ شدم. و حالا ازش دورم.
زندگی توی یه شهر بزرگ، هیچ وقت به این زیبایی نمی تونه باشه.