چند روزی می شد ایده ی یه رمان جدید به ذهنم خطور کرده بود.

وقتی یه ایده میاد، دیگه خواب و خوراک ندارم تا روی کاغذ بیارمش.

حالا ایده ی این داستان از کجا اومد؟ از سریال خانه ی کاغذی

با شکیب داشتیم مانی هیست می دیدیم، بعد یه شب خواب دیدم

جای یکی از شخصیت های سریالم.

همون سرهمی قرمز هم تنمه ​​​​​​

تازه قرار بود با پروفسور هم ازدواج کنم ​​​​​​

بعد تو همین حین و بین، برلین رو دیدم با کت و شلوار مشکی،

خیلی شیک و آراسته، عاشق برلین شدم ​​​​​​

بعد رفتم با برلین ازدواج کردم ​​​​​​

تازه شم با پر رویی اومدم به پروفسور گفتم معذرت می خوام.

ولی اون خیلی جذابه ​​​​​​

حالا بر اساس این خواب، ایده ی یه رمان پیچید تو سرم.

تا شروع نکردم به نوشتن هم راحتم نذاشت.

باید بال و پر بهش بدم ایده خیلی کلیه.

ولی خوبه دوسش دارم. فک کنم باحال بشه.



تاريخ : جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ | 18:10 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.