اگه خدا قبول کنه، بالاخره خواهر بزرگه ی شوهر جان

با مامانش آشتی کرد بعد از دو سال.

حالا ببینم اوضاع چطوره رفت و آمدشو شروع می کنه یا فقط

می خواد دوری و دوستی رو انتخاب کنه.

امروز با شوهر جان و مادرش و دوتا خواهراش رفتیم قمصر.

تا حالا نرفته بودم. چه شهر زیبایی بود.

رفتیم از کعبه هم عرقیات و اینا خریدیم.

از اون طرف رفتیم قم. سر خاک پدر بزرگ و مادر بزرگم و پدر شوهرم.

خواهر شوهر تهرانیم هم از اونجا با شوهرش برگشت تهران و

ما با خواهر شوهر بزرگه برگشتیم اصفهان.

راستی ناهار هم برده بودیم قمصر بخوریم که سر ناهار

همچین بارونی گرفت که نگو.

همه گرخیدن ما بیخیال نشستیم ناهارمونو خوردیم خیس خیس

هم شدیم و کلی هم خندیدیم.

تنها کسی که غر زد آقای شوهر بود که بارون سشوار

موهاشو خراب کرد

بعدشم آفتاب شد نشستیم تو آفتاب خشک شدیم انگار نه انگار. ​​​​​​

ولی اینم خاطره ی خوبی شد برامون.

هفته ی پیش هم رفتیم ابیانه. اونجا رو هم دوست داشتم.

البته ابیانه رو قبلا دو سه بار رفته بودم.

ولی بازم دوس دارم برم. جای قشنگیه. حس خوبی داره.



تاريخ : پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳ | 22:48 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.