دیروز پنج صبح بود دیدیم گوشی شکیب زنگ می خوره.
پسر خاله هاش بودن گفتن پشت درن
همچین بی خبر اومدن که انگار اگه می دونستیم نمی ذاشتیم بیان!
البته امروز هم رفتن. ولی یکی شون حرف از دوباره اومدن زد
***
پسر خاله ی شکیب به مادر شوهرم گفت که دوست داره بره خونه ی
خواهر شوهرم، شوهرشو ببینه و احوالشو بپرسه بعد از عمل.
مادر شوهر جون اومد زنگ زد به دخترش که مجید و محمد
دوست دارن بیان اونجا شوهرتو ببینن.
خواهر شوهرم هم عذرخواهی کرد گفت چون اومدن پیش ما
می ترسه که دیگه برن خونه ی اونا.
حالا چرا؟ چون من و شکیب کرونا داشتیم.
تا اینجاش اوکیه ولی موضوع اینه که از ابتلای شکیب سی روز
و از ابتلای من بیست و هشت روز می گذره و جفتمون خوب شدیم.
تازه من که حالم بدتر بود هم بیست و سه روز تمام به خاطر
مامان شکیب خودمو تو اتاق حبس کردم یه وقت نگیره.
بعد خودشون تازه دو سه روز بود کرونا گرفته بودن، هم خونه ی
مامانش اومدن اونم مریض کردن، هم شوهر و پسرش سر کار می رفتن
خدا می دونه چند نفر رو آلوده کردن، هم خودش چپ و راست
زنگ می زد شکیب بره دنبالش این ور اون ور
منم کفری شدم به شکیب و مادرش گفتم آره ما بعد از یه ماه هنوز
مریض و ناقلیم، خودشون که حالشون بدتر از ما بود، دو سه روزه
راه افتادن همه جا رفتن تو ماشین ما هم کنار "ف" نشستن انگار
که ما آنتی ویروس نصبه رومون
***
شبا خیلی دیر می خوابم. باید خوابمو مثل آدمیزاد کنم از جغدی
استعفا بدم! 
***
راستی الان توی پاییزیم
ای پاییز زیبا
ای پادشاه فصل ها
بهترین ها رو برامون رقم بزن امسال 