دیروز صبح اسباب کشی کردیم و به لطف خواهر شوهر و شوهرش،

تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر وسایلمون جمع و جور شدن. 

فقط مونده خورده ریزا که اونا رو خودم باید سر جاشون بذارم. 

چقدر دیروز دلم گرفته بود.

وقتی داشتم برای آخرین بار خونه مون رو نگاه می کردم، 

یاد لحظه هایی افتادم که توی اون خونه داشتیم. 

یاد نباتکم افتادم که چطوری دنبالم از هال به اتاقا پرواز می کرد.

اون خونه رو با تمام خاطراتش گذاشتم و اومدم با مادر شوهر

توی یه خونه زندگی کنم. 

الانم دلم گرفته.

هنوز می گم کاش اگه خونه م رفته بود، بچه م برام می موند.

جای خالی نبات رو همه جا می بینم و هر لحظه حسش می کنم. 

خیلی دلم براش تنگ شده و بدجور دلم هواشو می کنه. 

ولی با همه ی اینا، وقتی فکر می کنم بچه م الان جای بهتریه، 

یه مقدار آروم می شم و سعی می کنم خوشحال باشم. 

چون وقتایی که ناراحت بودم، بچه م هر کاری می کرد تا حالمو

خوب کنه و براش لبخند بزنم و باهاش بازی کنم. 

سعی می کنم زندگی جدیدمو خوب شروع کنم و خوب پیش ببرم. 

امیدوارم روزای قشنگی در پیش باشه. 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۰ | 19:3 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.