از جمعه تا الان، هفته ی پر ماجرایی داشتیم.

جمعه که با خانواده ی شوهر شامل خواهر بزرگتر و دختر و پسرش، 

خواهر شوهرم که ساکن تهرانه و همینطور جاریم با دو تا دختراش

رفتیم سمت جایی یه اسم مارکده. خوش گذشت. خوب بود. 

با خواهر شوهرم که مرتب وصفش اینجا می شه و توی موارد دیگه

اصلا خوب نیست وقتی بیرون می ریم خیلی خوش می گذره. 

از بس حرف می زنه و می خندیم. واسه این یه مورد عالیه. 

***

یکشنبه که سالگرد ازدواجمون بود. همون صبح که پا شدم موقع

صبحونه خوردن، جوجه م پرید تو لیوان چایی و یه مقدار سوخت. 

کل برنامه هامون به هم ریخت. حال دوتامون اونقدر گرفته شد

که هیچ کاری نکردیم. حتی یه استوری ساده هم واسه هم نذاشتیم. 

البته خدا رو شکر حالش بهتر شده و رو به بهبودیه. 

***

امروز شکیب اومد گفت که آقای صابخونه گفته پولتون آماده س. 

چنان حالی ازم گرفته شد که نگو. می دونستم باید تخلیه کنیم 

ولی وقتی حرفش می شه خیلی دلم می گیره. 

حالا باید شروع کنیم به جمع کردن وسایل و بریم با مادر شوهر

زندگی کنیم. امیدوارم زیاد طول نکشه و سریع بتونیم مستقل شیم.



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۰ | 21:10 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.