امشب دیگه واقعا از خونه موندن خسته شده بودم. 

واسه همینم به شکیب گفتم بریم بیرون یه دور بزنیم. 

دیگه مامانم و خواهرمم گفتیم اومدن. نبات کوچولو رو هم بردیم. 

هوا خنک و بهاری با بارون و رعد و برق که دیگه خیلی حال داد.

نبات کوچولو هم چش و چالش نمی دید رفته بود زیر شالم

قایم شده بود هی وول می خورد 😍

ولی حسابی هم رو شالم پی پی کرد بچه ی فضول 😘

خلاصه شب خوبی بود دوسش داشتم 😍



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ | 4:3 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.