توی مطالب قدیمیم از یه کارفرمام نوشته بودم که به واسطه ی فیسبوک،
از رابطه ی من و حامد باخبر شد و بهم رسوند که فهمیده بین من و
صاحب فلان پیج رابطه ای هست.
خب من انکار نکردم و گفتم که هست. یه مختصر هم از چگونگی
ارتباط بهش گفتم. البته بعد از اینکه خودش از خاطرات عشق جوونیش گفت.
اینم نوشته بودم تو وبلاگ که یه روز اون دخترو اتفاقی بیرون دید
و اومد باهام بیشتر درد دل کرد. دختری که هنوز مجرد مونده بود.
اینو مهمونای قدیمی وبلاگم حتما یادشونه.
ولی من یادم رفت بنویسم که اون آقا، دایی شوهرمه ![]()
ببین دنیا چقدر کوچیکه. بین این همه آدم، کارفرمای سابقم که اتفاقا
از رابطه ی سابقم هم خبر داشت، باید دایی کسی از آب در بیاد که
از یه شهر دیگه منو دیده و بهم دل بسته ![]()
البته آدم خیلی فهمیده ایه. همون اوایل که با شکیب صحبت می کردیم،
وقتی هنوز حسی بهش نداشتم، یه بار در مورد داییش گفت که
توی شهر ماست. دیگه فامیلی شو گفت، شغلشو گفت.
من دیدم اِ این که همون کارفرمای سابقمه. بهش گفتم می شناسمش.
بعد مامان شکیب تماس گرفته بود با داداشش برای
تحقیق در مورد من و اونم جز خوبی چیزی نگفته بود.
حتی خوبیایی که گفته بود بیشتر از چیزی بود که من بودم.
شب بله برونمونم گفت من با خانواده ی داماد اومدم ولی جزء
خانواده ی عروسم.
بعضیا خوبن. کاش همه خوب باشن.