نباید برای خریدای عروسی با مامانم اینا می رفتم بیرون.
صبح جاوید گفت عصر بعد از کار یه جلسه داریم گفتم باشه. بعد یادم افتاد باید بریم
واسه خریدای الهام. بهش گفتم اگه اشکالی نداره جلسه رو بندازیم فردا. گفت باشه.
اصلا دلم گرفت. یاد دو سال پیش افتادم خریدای عقدشون. اون موقع هم بعد از هر بار
خرید، قد خری واسه تنهایی خودم گریه می کردم. حالا الانم باز همونطور شد.
انگار درونم یه حفره تا بی نهایت باز شده و تمام اندوه عالم ریخته توی وجودم.
منم دلم می خواد. خیلی دلم می خواد. اونقدر که می خوام بمیرم از بس دلم می خواد.

تاريخ : پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ | 1:15 | نویسنده : منِ گذشته |