عصری وقتی داشتم می رفتم سر کار، کنار خیابون پیش دستفروشا، یه بچه رو دیدم.
خیلی کوچیک بود. یه چهارپایه ی خیلی کوچیک جلوش گذاشته بود. اونم زانو زده بود
مقابل چهارپایه و بدن و سر کوچولوش روی چهارپایه بود. خواب بود.
اینقدر ناز بود که نگو. دلم سوخت. یه طفل معصوم شیرین، چرا باید اینطوری باشه.
همیشه می خواستم توی زندگی خیلیا تاثیر گذار باشم. حالا می تونم. باید باشم.
باید بزرگ بشم. باید به خیلیا کمک کنم. قدرت داشتن اهداف بزرگ رو دارم.
قانون نقطه ها، بی دلیل منو نرسونده به اینجا.
باید هدف های بزرگتری توی زندگیم می داشتم.
و حالا دارم.
تاريخ : دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ | 0:41 | نویسنده : منِ گذشته |