وقتایی که فرصتش رو دارم از خونه تا محل کارم رو پیاده می رم. امروزم داشتم پیاده

می رفتم. یه قسمت که رسیدم، جای خالی شقایق رو دیدم.

چند روز پیش که بازم پیاده داشتم می رفتم شعبه، همون قسمت یه جوون رو دیدم

که قیافه ش به معتادا می خورد. بعد با غیظ داشت یه چیزی رو زیر پا له می کرد.

مث قاتلی که می خواد از له شدن سر مقتولش مطمئن بشه و هی ضربه می زنه.

جلوتر که رفتم یادم افتاد روز قبل که از همین مسیر رد می شدم، از لای ترک جاده

کنار جدول، یه شقایق روییده بود. یه گل سرخ قشنگ تو هیاهوی خیابون.

برام جالب بود که سالم مونده و رهگذرا باهاش مهربون بودن. اما اون روز،

آه از نهادم بر اومد که گلبرگ های له شده ی شقایق رو دیدم.

مقادیری فحش توی دلم و چند تا هم با صدای بلند جوری که فقط خودم شنیدم نثار

پسره کردم. الان که یادم افتاد بازم عصبانی شدم

دارم فکر می کنم چقدر ذهن این آدما تاریک و وحشتناکه. و بدتر اینه که دنیای اطرافشون

رو هم شبیه ذهنشون می خوان. بیچاره شقایق که قربانی فقر شخصیتی یه نفر شد.



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ | 19:14 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.