راستش این مدت توجه چند نفر رو به خودم داشتم.

چند روز پیش رفته بودم نمایشگاه کتاب. چند تا کتاب برداشتم و وقتی رفتم واسه

حساب کردن، یه آقای جوون مسئولش بود. داشت کار یه خانم و آقا رو راه مینداخت.

من که رفتم، نگام کرد. 1، 2، 3، 4، 5 ...

چند ثانیه بهم خیره موند. معذب شدم گفتم خسته نباشید. گفت سلام!

اسم و شماره ی همه ی خریدارا رو برای قرعه کشی توی یه لیست می نوشتن.

اسم منم نوشتن. شب دیدم یکی پیام داد که خانم ... کتابی که بردین جلد اصلیش

رسید برام بیاین عوضش کنم براتون. تشکر کردم و نرفتم!

راستش هیچ وقت تو زندگیم کسی اینجوری مبهوت من نشده بود که اینجوری چند ثانیه

خیره نگام کنه!

از وقتی یه مقدار به وزنم اضافه شد، دقت کرده بودم صورتم پر شده و خیلی تغییر کردم.

با این حال تپل نشدم.

راستی، یکی دیگه از همکارامم سر و گوشش می جنبه انگار.

دو سه روز پیش از خانواده م می پرسید. و اینکه دوست داره خانمش مستقل

و متکی به خود باشه. بعد به من می گه خانم ... شما هم اینجوری!

یا مثلا می گه ترکیب رنگی که برای پوششت ست کردی عالیه!

البته خودت عالی هستی ولی عالی تر شدی!

دلم می خواست بزنم ناقصش کنم!

البته بیچاره در این مورد بی تقصیر بود. از دوتا دختر هم شنیدم که تیپم خاص و پرفکته



تاريخ : پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵ | 1:42 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.