باز این پسره پیام داد. دیگه کلافه شدم از دستش. یک سال پیش اومد خواستگاری،

اونم همه ش یه هفته طول کشید. دیدم بهش حسی ندارم و داره علاقه مند می شه،

جوابش کردم. از همون موقع ول کنم نیست دیگه.

جالب اینجاست که مدتیه با یه دختر کرجی نامزد شده و باز به من پیام می ده.

می گه دلم هنوز پیش توئه. نمی دونم.

شاید اگه پارسال اونقدر زود بهم احساس پیدا نمی کرد، همونطور که مشاور گفته بود،

بهش فرصت یک ماهه می دادم. به خودم در واقع. که شاید حداقل ازش خوشم بیاد.

اما خب. دیدم داره علاقه مند می شه زود جواب رد دادم. من مقصر نیستم.

اگه خودخواهی می کردم و با وجود اینکه می دیدم احساسش داره تغییر می کنه بازم

مهلت یک ماهه می خواستم و بعد اگه حسم عوض نمی شد جوابش می کردم،

اون موقع مقصر بودم. اما این کارو نکردم. چون توان حمل سنگینی بار یه دل شکسته رو

روی دوشم ندارم.

دارم فکر می کنم چقدر آسونه با کسی بودن. خوش گذروندن.

همکار سابقم هی پیام می داد بیا با هم بریم بیرون. می گفتم حتی بهش فکر هم نکن.

می گفت قرار نیست چیزی بینمون باشه. فقط خوش می گذرونیم.

تند برخورد کردم باهاش ناراحت شد. جهنم. می خواست حرف مفت نزنه.

چند روز پیش هم رفته بودم یه فروشگاه، بعد یه خانومه اومد و هی سوال پرسید.

درس می خونی و چند سالته و مجردی و قصد ازدواج نداری و فلان.

گفتم نه فعلا درگیر کارم. کارم برام مهم تره. گفت آره ازدواج رو همیشه هست

امشب یه گزارش کار از فرشید خواستم. اومد پیشم. حین جا به جایی کارتا، چند بار دستش

خورد به پام. راستش خوشم نیومد. می دونم عمدی نبود ولی دلم نمی خواد حس کنه

باهاش اینقدر راحتم. هر چند، می دونم برام احترام زیادی قائله. اونقدر که حتی اسمم

رو هم به ندرت به زبون میاره. همیشه صدام می زنه جناب سرهنگ.



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۵ | 2:59 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.