اولین باریه که اومدیم خوزستان و خوشحال نیستم.
حدود دو ماه پیش یکی از گربه های خیابونمون که گاهی هم
داخل حیاط رفت و آمد می کرد رو دیدم که دستشو بالا می گرفت.
اسمشو بت من گذاشته بودم. همه ی گربه های محل اسم دارن.
گرفتم بردمش دامپزشکی. دستش ترک داشت و آبسه کرده بود.
یه استخون هم توی معده ش گیر کرده بود و استفراغ می کرد.
خیلی دستی بود. راحت اجازه می داد بگیرمش و نازش کنم.
دستشو آتل بستن.
روزی دوبار هم می بردمش کلینیک سرم می گرفت.
دو ماه باهام زندگی کرد. توی بالکن نگهش داشته بودم.
خوب شدنش طولانی شد. دستش باز ترک برداشت.
کمبود کلسیم و پوکی استخون داشت.
پرش های کوچیک هم براش ایجاد مشکل می کرد.
دوباره آتل بستن دستشو. باز می بردمش هر روز آنتی بیوتیک می گرفت.
قرار بود امروز راه بیفتیم سمت خوزستان.
کسیو نداشتم بهش بسپرمش. هر چی زور زدم نشد.
حتی یه جا سپردمش ولی نموند. به دختره حمله می کرد.
بردمش دکتر. گفتم آتل دستشو باز کن آزادش کنم.
دکتر گفت بذارش تو حیاط. یکیو بگو آب و غذا بده بهش.
گفت اگه آتل رو باز کنیم، انگار هیچ کاری نکردیم براش.
دیشب گذاشتمش تو حیاط. یه ساعت هم نموند. رفت بیرون.
دنبالش گشتم ندیدمش.
امروز صبح زود راه افتادیم سمت خوزستان.
دو قدم از خونه دور نشده بودیم دیدم یه گربه وسط خیابون افتاده.
قلبم ریخت. رفتیم بالا سرش دیدیم خودشه.
دویدم سمتش. بدنم یخ کرده بود. دست و پام می لرزید.
همونجا بالا سرش نشستم. شوکه شده بودم.
شکیب که حتی نمی تونست از ماشین پیاده شه.
تصادف کرده بود. چرخ ماشین انگار روی صورتش رد شده بود.
قلبم درد گرفت. احساس می کردم هر لحظه ممکنه بمیرم.
شکیب ورش داشت برد خاکش کرد.
من مات و مبهوت نشستم تو ماشین.
احساس گناه و عذاب وجدان شدید داشت دیوونه م می کرد.
اون بچه جز من کسیو نداشت ولی ولش کردم.
خدا می دونه چاره نداشتم.
به چند نفر رو زدم با چند پانسیون تماس گرفتم ولی جور نشد.
دوستم یکیو پیدا کرد بردم تحویلش دادم ولی نموند.
شکیب می گفت قسمت بود. ولی حالمو این حرف خوب نمی کنه.
توی راه تا رسیدیم اونقدر گریه کردم که چشمام ورم کرده بود.
از سردرد و چشم درد داشتم می مردم. ولی چه فایده.
بت من رفت. بچه م بود. مظلوم و مهربون. دوست داشتنی و ناز.
حالم بده. انگار خودم کشتمش. حماقت کردم. اشتباه کردم.
صدای میوهاش تو گوشمه.
یا وقتی در بالکن رو باز می کردم که برم پیشش، با یه صدای بامزه ای
می دوید می اومد جلوم.
دلم براش تنگ شده 😭
بچه ی قشنگم. چرا تنهاش گذاشتم 😭
وای اینقدر بدم میاد یکی همینطوری میاد یه پست از نوشته هامو
می خونه، بعد اصلا نمی دونه چی به چیه، میاد پیام خصوصی
هم می ده و شر و ور می گه.
اینقدر هم پیش میاد که آدم کلافه می شه.
یا اینکه مثلا سر زدن عادی به وبلاگ رو توی خصوصی نظر می ذارن.
خب که چی مثلا؟ منم بیام وبلاگ تو خصوصی پیام بدم؟
حالا چی اینقدر کفریم کرده؟
طرف میاد می گه حالا چرا برلین؟ مگه پسرای ایرانی چشونه؟
یه دونه دیگه از پستا رو خونده بود می فهمید متاهلم و با یه
پسر ایرانی ازدواج کردم.
بعدشم انگار خواب حساب کتاب و منطق داره که بگم نه نه من
پروفسور و برلین رو نمی خوام باید با یه ایرانی ازدواج کنم!
اونم در حالی که توی خواب وارد دنیای مانی هیست شدم ![]()
چند روزی می شد ایده ی یه رمان جدید به ذهنم خطور کرده بود.
وقتی یه ایده میاد، دیگه خواب و خوراک ندارم تا روی کاغذ بیارمش.
حالا ایده ی این داستان از کجا اومد؟ از سریال خانه ی کاغذی ![]()
با شکیب داشتیم مانی هیست می دیدیم، بعد یه شب خواب دیدم
جای یکی از شخصیت های سریالم.
همون سرهمی قرمز هم تنمه
تازه قرار بود با پروفسور هم ازدواج کنم
بعد تو همین حین و بین، برلین رو دیدم با کت و شلوار مشکی،
خیلی شیک و آراسته، عاشق برلین شدم
بعد رفتم با برلین ازدواج کردم
تازه شم با پر رویی اومدم به پروفسور گفتم معذرت می خوام.
ولی اون خیلی جذابه
حالا بر اساس این خواب، ایده ی یه رمان پیچید تو سرم.
تا شروع نکردم به نوشتن هم راحتم نذاشت.
باید بال و پر بهش بدم ایده خیلی کلیه.
ولی خوبه دوسش دارم. فک کنم باحال بشه.