پارسال بود که چند روز اومدم خونه ی ننه موندم.
حس و حالی که اون موقع داشتم اینقدر خوب بود که قشنگی شو
هنوز یادمه.
این مدت هر بار خوزستان اومدم، به ننه سر زدم ولی اون
حال و هوا رو نداشت.
حالا امروز، باز از صبح اومدیم خونه ی ننه.
بابام توی باغ یه آلاچیق زده.
از سحر یه لحظه بارون بند نیومده.
بساط کباب کوبیده راه انداختیم و ناهار رو زیر آلاچیق
با صدای بارون خوردیم.
واقعا لذت بخش بود
الانم نشستم توی باغ روی صندلی کنار منقل آتیش دارم با
تمام وجود از زیبایی طبیعت لذت می برم.
چه خوبه صدای بارون.
صدای باد که از لا به لای شاخه های درختا رد می شه.
شاخه ها که با وزش باد تکون می خورن.
صدای گنجیشکا، صدای آواز بلبل ها.
سرمای هوا و گرمای آتیش.
خدایا شکرت به خاطر این همه زیبایی 
نمی دونم چیکار کنم. همچنان با خوابیدن مشکل دارم.
از این طرف زوری خوابم می بره، از اون طرف یه مورچه
از کنارم رد شه بیدار می شم.
گاهی هم اونقدر خوابم میاد که می خوام بمیرم ولی خوابم نمی بره.
یعنی بین خواب و بیداری سرگردونم.
بعد درست موقعی که می خواد خوابم ببره یهو چشمام وا می شه
و دیگه تمام.
دیگه مدتیه از وقتی می خوابم تا موقعی که پا می شم یه ریز
خواب می بینم.
خوابای بی سر و ته. خواب آدمایی که قرن هاست نه دیدمشون،
نه بهشون فکر کردم. چطوری میان تو خوابم نمی دونم.
راستی حالا اینو گفتم یادم افتاد چند وقت پیش یه بارم خواب
حامد رو دیدم.
توی خواب نشسته بودیم با شکیب فیلم می دیدیم، بعد یک از
بازیگرای اون فیلم حامد بود
جزئیات خوابه رو یادم نیست حالا.
ولی می دونم مدت ها بود حامد رو یادم نبود.
می گن آدم چیزایی رو توی خواب می بینه که بازتاب روزمرگی هاشه.
ولی همیشه هم صدق نمی کنه این حرف.
دیشب هم باز خواب یکی از همکلاسیامو دیدم که سه هزار سال
از آخرین دیدارمون می گذره. واقعاً فراموشش کرده بودم.
خلاصه که خوابیدنم مث آدمیزاد نیست.
بارون واقعا لذت بخشه.
اصلا حس و حالی رو که با بارش بارون بهم دست می ده
نمی تونم توصیف کنم.
دلم می خواست جایی بودم که همیشه بارون می بارید.
دلم می خواست یه خونه داشتم دقیقا کنار یه رودخونه.
یه تراس داشت که وقتی لبش می نشستم، پاهامو می تونستم
توی آب فرو ببرم.
دیوار خونه به سمت رودخونه فقط شیشه بود.
بارون که می بارید، می تونستم قطره های بارون رو روی آب رودخونه
ببینم و با تمام وجود لذت ببرم.
شبا که سرد می شد، همونجا روی تراس آتیش روشن می کردیم
و کنارش می نشستیم.
دورمونم پتو می گرفتیم تا سرمای وزش نسیمی که از روی آب
رد می شه، به تنمون نشینه.
چه خوب بود اگه همچین خونه ای داشتم. دلم خواست.