خیلی دنبال جامدادی کتابی بودم. خیلی جاها سر زدم ولی پیدا نکردم.

یادمه بچگیام یه جامدادی کتابی داشتم رنگش صورتی بود.

روشم عکس سه تا خرسک و یکی دوتا خرگوشک بود.

چند روز پیش داشتم توی باسلام عکس جامدادی ها رو نگاه می کردم

دیدم یکی شون صورتیه با عکس خرسک و خرگوشک.

دقیقا مث جامدادی قدیمیم نیست ولی تا حدودی شبیهه.

منم سفارشش دادم و الان بسته م رسید.

برای خودمم عجیبه اینقدر از دیدنش هیجان زده شدم ​​​​​​

حالا باید برم مداد و پاک کن و تراش و این چیزا بخرم پرش کنم ​​​​​​

خیلی خوبه

من با این چیزا ذوق می کنم و شوهر جان هم فقط به ذوقم می خنده



تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ | 12:27 | نویسنده : مژگان |

پاییز رو دوست دارم ولی این بلاتکلیف بودن هوا کلافه م کرده.

سرفه و عطسه و آبریزش بینی رو الان سه هفته س دارم.

خسته شدم حسابی.

البته هیچ کدومِ اینا باعث نمی شه پاییز زیبا نباشه.

اونم وقتی توی زندون خونه ی مادر شوهر نیستم ​​​​​​

دلم بارون می خواد. یه بارون آروم و طولانی.

یاد یه آهنگ افتادم که بچگیام از تلویزیون می شنیدم.

فک کنم تیتراژ یه سریال بود به اسم گل های آفتابگردون.

متن آهنگه این بود: (امیدوارم درست خاطرم مونده باشه)

باران که ببارد، چتری خواهم شد برای تو

باد که بیاید، دیواری خواهم شد برای تو

چای گرممان از پیاله ی خورشید

آب سردمان از کوزه ی ماه

بارون اگه بباره، چتری می شم دوباره

چتری واسه گلامون، گل های آفتابگردون



تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲ | 2:33 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.