خیلی دنبال جامدادی کتابی بودم. خیلی جاها سر زدم ولی پیدا نکردم.
یادمه بچگیام یه جامدادی کتابی داشتم رنگش صورتی بود.
روشم عکس سه تا خرسک و یکی دوتا خرگوشک بود.
چند روز پیش داشتم توی باسلام عکس جامدادی ها رو نگاه می کردم
دیدم یکی شون صورتیه با عکس خرسک و خرگوشک.
دقیقا مث جامدادی قدیمیم نیست ولی تا حدودی شبیهه.
منم سفارشش دادم و الان بسته م رسید.
برای خودمم عجیبه اینقدر از دیدنش هیجان زده شدم
حالا باید برم مداد و پاک کن و تراش و این چیزا بخرم پرش کنم
خیلی خوبه 
من با این چیزا ذوق می کنم و شوهر جان هم فقط به ذوقم می خنده 
پاییز رو دوست دارم ولی این بلاتکلیف بودن هوا کلافه م کرده.
سرفه و عطسه و آبریزش بینی رو الان سه هفته س دارم.
خسته شدم حسابی.
البته هیچ کدومِ اینا باعث نمی شه پاییز زیبا نباشه.
اونم وقتی توی زندون خونه ی مادر شوهر نیستم
دلم بارون می خواد. یه بارون آروم و طولانی.
یاد یه آهنگ افتادم که بچگیام از تلویزیون می شنیدم.
فک کنم تیتراژ یه سریال بود به اسم گل های آفتابگردون.
متن آهنگه این بود: (امیدوارم درست خاطرم مونده باشه)
باران که ببارد، چتری خواهم شد برای تو
باد که بیاید، دیواری خواهم شد برای تو
چای گرممان از پیاله ی خورشید
آب سردمان از کوزه ی ماه
بارون اگه بباره، چتری می شم دوباره
چتری واسه گلامون، گل های آفتابگردون