چند ساله اصفهانم، ولی هیچ وقت شهر بازی شهر رویاها نرفته بودم.

روز جمعه داداشم و خانمش اومدن پیشم. البته از راه شمال.

یکشنبه هم مامانم با خواهرم و شوهرش اومدن.

دیگه دور همی گفتیم بریم شهر رویاها ببینم چی داره.

چون یه بار دختر داییم خیلی تعریفشو داده بود.

خلاصه رفتیم ولی واقعا جالب نبود. ارزش تعریف رو نداشت.

شهر واژگون رو رفتیم. فک می کردم قراره بریم توی جنگل

و ماقبل تاریخ و دایناسورا رو ببینیم.

نمای ساختمونش واقعا جالب و قشنگ بود.

ولی فیلمش ​​​​​​

شهر بود و دایناسورایی که حمله کرده بودن به شهر و تکاورایی

که سعی می کردن نابودشون کنن. هیچ جذابیتی نداشت.

تازه پروژکتور نصف پرده ها هم سوخته بود و رنگ نداشت.

بعد رفتیم سفر به فضا. بلانسبت اونجا هم باید اجرام آسمانی

و سیاره و این چیزا رو می دیدیم.

باز یه سری سازه ی نابود شده بود که چند تا سفینه داشتن با

یه سری موجودات چنگکی می جنگیدن ​​​​​​

واقعا خورد تو ذوقم.

بقیه ی بازیاش واسه کسانی که اهل ارتفاع هستن خوب بود.

ولی من واقعا خوشم نیومد.

حالا دیشب دوباره با خواهرم اینا رفتیم شهر بازی ملک شهر.

داداشم اینا سه شنبه رفتن خوزستان.

شهر بازی ملک شهر رو دوست داشتم.

رفتیم کلبه وحشت سطح 3 یعنی سطح اختصاصی.

واقعا خوب بود. از بس جیغ کشیدم گلو درد گرفتم.

ترن رو هم رفتیم اونم بد نبود.

سینما چند بعدی رو هم خواستیم بریم که تعطیل بود.

شکیب و خواهرم اینا چندتا از این بازی های ارتفاع رو هم رفتن

اونم جالب بود براشون. خودم با ارتفاع مشکل دارم ​​​​​​

خلاصه پشیمون شدم چرا از اول نرفتیم همین شهر بازی.



تاريخ : جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ | 10:52 | نویسنده : مژگان |

این دفعه که باز واسه مادر شوهرم مهمون راه دور اومد، دیگه

مثل دفعه های قبل برام آزار دهنده نبود.

اونا خونه ی مادر شوهرم بودن و من خونه ی خودم.

البته می رفتم پیششون. دو شب هم دعوتشون کردم خونه ی خودمون.

خوب بود دور هم بودیم خوش گذشت.

البته بماند که مادر شوهر شروع کرد به دخالت توی چیدمان خونه.

این جاش خوب نیست! اونو جا به جا کنی بهتره!

منم گفتم چیدمان خونه جوریه که خودمون راحتیم.

دیگه حرفی نزد.

حالا انگار من دو سال تو خونه ی اون بودم از نحوه ی چیدمان

وسایلش ایراد گرفتم یا نظر دادم.

البته خودمم کسی نیستم که اهمیت بدم به نظر دیگران



تاريخ : جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ | 2:6 | نویسنده : مژگان |

یعنی خودم از خودم خنده م می گیره که دارم از چیزای ساده و

پیش پا افتاده لذت می برم

لباس می ذارم تو لباسشویی، کیف می کنم ​​​​​​

با شکیب می شینیم دوتایی ناهار می خوریم، کیف می کنم ​​​​​​

صبح از خواب پا می شم، لذت می برم.

دلیلشم فقط اینه که هفت - هشت روزه خونه زندگیم مستقل شده

توی همون ساختمون خونه ی مادر شوهرم، یه واحد خالی شد.

ما هم رهن و اجاره ش کردیم.

دیگه موقع ناهار خودن، کسی غر نمی زنه و از غذا ایراد نمی گیره.

دیگه صبح با سر و صدای کسی بیدار نمی شم.

دیگه لباسامو جمع نمی کنم هفته ای یه بار یه عالمه لباس بندازم

تو لباسشویی و بعد ندونم کجا پهنشون کنم خشک بشن.

هر چند شبا طرفای هشت و نیم می رم پیش مادر شوهر تا

حدود یازده - یازده و نیم.

ولی بازم بهتر از اینه که اونجا زندگی کنم و شبانه روز همونجا باشم.

بازم مرسی خدا جون که یهویی شرایط رو واسه مستقل شدنمون

فراهم کردی و تا حد زیادی به زندگیم سر و سامون دادی. ​​​​​



تاريخ : چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲ | 16:22 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.