واسه عید یه مانتو خریدم رنگش سبز ارتشیه.

این رنگ رو همیشه دوست داشتم ولی اولین باره چیزی می گیرم

که این رنگیه.

مانتو رو که گرفتم، شکیب گفت منم یه پیرهن می خرم همین

رنگ که با هم ست بشیم. گفتم عالیه.

دیگه رفتیم خیلی جاها رو گشتیم تا یه پیرهن پیدا کرد که

دلخواهش باشه.

راستش بعضی پیرهنا رو که می دیدم، ناخودآگاه یاد حامد می افتادم.

اولین عکسی که از حامد دیدم، یه پیرهن سبز ارتشی تنش بود که

دو جیب داشت. بعد یه بار به یه مناسبت که یادم نمیاد چی بود،

یه نقاشی سیاه قلم با تصویر همون عکس سفارش دادم و براش

فرستادم. نمی دونم هنوز نگهش داشته یا نه.

به هر حال همسر جان هم یه انتخاب تو همون مایه ها داشت.

فک کنم شوهر جان رو مرتب با این پیراهن ببینم، دیگه خاطره ی

حامد با اون لباس هم توی ذهنم کم رنگ بشه.

چون تنها کسی که با پیرهن اون رنگی دیده بودم اون بود.



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ | 14:42 | نویسنده : مژگان |

بچه که بودم همیشه با خواهرم مریم، می رفتیم سراغ وسایل

و ابزارهای بابام. همیشه یکی دوتا چسب رازی توش پیدا می شد.

ما هم عشقمون این بود که چسبا رو خالی کنیم روی دستمون

و بعد که چسبید، شروع کنیم به کندنش. خیلی کیف می داد.

الانم رفتم سراغ وسایل شوهرم دیدم یه چسب رازی هم توشه.

ورش داشتم زدم به دستم فک کردم مث همون وقتاس.

حالا کیف که نداد هیچ، دردسر هم شد برام.

هر کاری می کنم کنده نمی شه از رو دستم



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ | 15:31 | نویسنده : مژگان |

چقدر امروز صبح با دیدن خبر از دست رفتن پیروز ناراحت شدم.

یعنی واقعا دامپزشکای بی عرضه و بی سوادی بودن اونا که

از اول موقع تولد این توله ها، بدون دستکش بهشون دست زدن

و باعث شدن مادرشون دیگه بچه هاشو نپذیره.

منی که سواد دامپزشکی ندارم و یه فرد عادی محسوب می شم،

می دونم نباید به جوجه و توله ی پرنده ها و حیوونا دست زد.

اون وقت اینا با این همه ادعا و پوشش خبری، هیچی بارشون نیست.

طفلک پیروز و برادراش. واقعا دلم می سوزه.

امیدوارم حداقل بچه های در راهِ ایران، از همون اول به درستی

مراقبت و تغذیه بشن و عاقبت خوبی داشته باشن.

همینطور توران و آذر.



تاريخ : چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ | 1:32 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.