پنجشنبه ی گذشته بود که با عشق جان اومدیم خوزستان.

یه دو سه روز این ور اون ور رفتیم و خوش گذروندیم.

بعدش پرستار مادر شوهرم زنگ زد که مادر سرما خورده.

شوهرم هم یکشنبه جمع کرد که بره. نذاشتمش.

گفتم حالا مامان یه ذره سرفه می کنه دارو هم که هست

پرستارش هم پیششه. طوری نشده که.

خلاصه موند دوشنبه رفت ولی. خیلی اعصابم خورد شد.

توی این مدت هر وقت جایی رفتیم، فوری پرستار زنگ زد که

مادر اینطوری و اونطوری. همیشه سفرمون نیمه کاره می مونه.

این دفعه من با شکیب برنگشتم. یه مدت می مونم اینجا.

امروز هم تولدمه و همسرم کنارم نیست.

نمی دونم واقعا لذت می برن که اینجوری سفرمون رو خراب

می کنن؟ موضوع اینه که همیشه هم برمی گردیم می بینیم

هیچ مساله ی خاصی نبوده.

بعد خواهر شوهرم هم که یکی شون با مادرش کاملا قهره و

سر نمی زنه بهش.

اون یکی هم تهرانه و سر خونه زندگی خودش.

این دفعه اومده بود سر بزنه با شکیب بحثشون شد.

در آورد بهمون گفت مگه شما واسه مادرم چیکار می کنین ​​​​​​

جز اینکه می رین سفر سریع باید برگردین دیگه چیکار میکنین

واسه ش؟ ​​​​​

ولش کن اصلا. تولدمه امروز. نباید اعصابمو خورد کنم.

دلم می خواد سریع بتونیم مستقل بشیم از مادر شوهر.

دلم می خواد بریم خونه ی خودمون.

دلم می خواد تو خونه ی خودمون یه زندگی شاد داشته باشیم.

دلم آرامش روحی می خواد و زندگی بدون تنش.

آمین



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱ | 14:11 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.