نمی دونم چرا واسه خوابیدن مشکل دارم.

فرقی نمی کنه چه ساعتی از شبانه روز باشه. هر موقع بخوام بخوابم،

قبلش باید حداقل یه ساعت تو جا غلت بزنم تا خوابم ببره.

خیلی خسته می شم. کلافه می شم. گاهی دیوونه می شم.

بعد هم که خوابم می بره، اینقدر خوابه سبکه که با هر صدایی

خیلی راحت بیدار می شم.

حالا با همه ی اینا، جایی هم که دارم زندگی می کنم یه جای

شدیداً پر سر و صداس.

شب تا بیام بخوابم و خوابم ببره شده چهار صبح.

صبح که پرستار مادر شوهرم میاد، اینقدر صداش بلنده که

صد بار هی از خواب می پرم.

مادر شوهرم که از صبح تا حدودای دوازده شب یه ریز اخبار گوش می ده.

اونم با صدایی که انگار قراره با همسایه ها دسته جمعی گوش بدن.

بعد همین مادر شوهرم که به قول خودش و دخترش دیوار چشم داره،

یعنی از صبح تا شب ساکته و یه کلمه حرف نمی زنه!!! دقیقا از صبح

تا شب یه ریز در حال حرف زدن با پرستاره.

بعد فکر کن تلویزیون با صدای بلند روشنه، اینا واسه شنیدن صدای

همدیگه با صدای بلند حرف می زنن، این وسط پرستاره هم از گوشیش

آهنگ پلی می کنه دیگه همه چیز مغز منو به حالت انفجار می بره.

می دونم باید شبا زود بخوابم ولی واقعا به آرامش شب نیاز دارم.

همین سر و صداهای روزانه اونقدر زیاده که واسه آروم کردن مغزم

باید حتما به سکوت شب پناه ببرم.

من آدم آروم و درون گرایی هستم. به وقتش اهل جمع و صحبت کردن

هم هستم. ولی وقتی توی بحثی شرکت می کنم که ازش خوشم بیاد.

این دوتا صحبتاشون در مورد چیه؟

نصفش در مورد اخبار تلویزیون، نصف دیگه شم شوهر کردن فلانی

و مریض شدن اون یکی و تعریف بدبختی های خودشون و دیگرانه.

گاهی هم دوتایی می شینن گریه می کنن با هم. گاهی هم می رقصن!

کلا دنیای من با اینا متفاوته. برای همینم باهاشون وقت نمی گذرونم.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ | 2:26 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.