یه هفته ای می شد از شمال اومده بودیم که باز بار و بندیلمون

رو بستیم رفتیم تهران برای عروسی پسر خواهر شوهر.

لباسمو در نهایت از پارچه هایی که مادر شوهرم بهم داده بود،

یکی رو انتخاب کردم دادم برام دوختن.

خیلی شیک و قشنگ در اومد یک و نیم هم بیشتر هزینه ش نشد.

حدود چهار روز تهران بودیم. فامیل ‌شوهر اونجا بودن گفتیم

یعنی یه کم با هم بگردیم و این ور اون ور بریم.

تنها جایی که رفتیم پارک نیاوران و پارک جمشیدیه بود که کلا

دو قدم با خونه ی خواهر شوهرم فاصله داشت.

ولی بازم خوب بود. از اصفهان موندن و تحمل شرایط خونه ی

مادر شوهر بهتر بود. خیلی بهتر بود.

حالا بماند همون شبی که رسیدیم اصفهان، شوهرم و مادرش

یه دعوای حسابی کردن.

خودشون آشتی کردن ولی من حالم جا نیومده هنوز.

شوهرم یه اِهِم اگه به مادرش بگه، مادره از چشم من می بینه.

باید یه فکر اساسی بکنم در این مورد.



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱ | 22:13 | نویسنده : مژگان |

داریم از سفر شمال برمی گردیم. ساعت 2:31 دقیقه ی بعد از نیمه شبه.

درسته که خیلی خوابم میاد ولی واقعا شب و جاده رو دوست دارم.

ترکیب فوق‌العاده دوست داشتنی هستن برای من.

الان توی مجتمع همای سعادت نگه داشتیم تا یه کم خستگی در کنیم.

بعدشم راه میفتیم سمت اصفهان.

یعنی با تمام وجود خسته م.



تاريخ : چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱ | 2:35 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.