با تمام وجود دلم برای شهرم تنگ شده. دلم می خواد برم خوزستان. 

از بهمن ماه تا الان خانواده مو ندیدم. خیلی دلتنگم. 

کاش جور بشه یه سر بریم. بدجور کلافه شدم. 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 20:19 | نویسنده : مژگان |

دیگه عادت شده برام که شبا دیر می خوابم و جاش صبح تا

ظهر خوابم.

حالا امروز شکیب ساعت ده و نیم اومد در زد بیدار شدم. 

قفل خونه مون مشکل پیدا کرده بود چند روز پیش عوضش کردیم

ولی این قفله یه کلید بیشتر نداشت.

چند بار به شکیب گفتم برو یه کلید دیگه ازش بساز هی امروز

و فردا کرد و نرفت. 

امروز که بیدارم کرد کلیدو گذاشتم تو دستش گفتم می ری از روش

یکی می سازی، منم خلاص می کنی.

دیگه خلاصه حالا خوابم میاد. دیشب فقط 5 ساعت خوابیدم.

خوبیش اینه که شکیب گفت خیلی کار داره واسه ناهار نمیاد خونه. 

منم خوش به حالم شد اصلا آشپزی نکردم ​​​​​​

ساعت 12 صبحونه خورده بودم. گفتم نهایتش گشنه م شد

سوسیس با سیب زمینی سرخ می کنم خلاص شه بره.

ها راستی یادم اومد ماه رمضونه 

تابلو کردم اهل نماز روزه نیستیم ​​​​​​



تاريخ : سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 14:32 | نویسنده : مژگان |

امروز تولد عشقمه ​​​​​​

حیف که به خاطر این وضعیت نتونستیم دور همی بگیریم.

حتی به خاطر اینکه هنوز خونه ی مامانشه نتونستم براش کادو

هم بگیرم. چون همچنان دو ساعت اونم ظهر همو می بینیم. 

دیگه خودش کیک گرفت و خودمون دوتا جشن گرفتیم.

خدا کنه زودتر شرایط خوب بشه و مردم به روال عادی زندگی 

برگردن و همه چیز مثل قبل بشه. 

واقعا انگار رویا بود وقتی راحت هر جا می خواستیم می رفتیم. 

نه ماسکی بود، نه الکلی، نه ترسی، نه رعایتی. 



تاريخ : جمعه سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 21:14 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.