چه زود فروردین تموم شد
آدم نمی دونه روزا چطور می گذرن.
حس می کنم سال های گمشده ی زیادی تو زندگیم دارم.
نمی دونم آرزو کنم کاش زمان به عقب برمی گشت یا نه.
یک سوم گذشته مو دوست ندارم.
اگه می شد برگردم و پاکشون کنم خیلی خوش به حالم می شد.
الان فقط می تونم آرزو کنم حال و آینده م پر از روزای خوب باشه.
پر از تصمیمای خوب و انتخابای خوب.
جوری که وقتی برگردم و به عنوان گذشته بهشون نگاه کنم خوشحال باشم.
این آرزو رو برای همه دارم ![]()
این یه ماهه که ساعتا تغییر کرده برنامه ی خواب منم وحشتناک به هم ریخته.
شبا کلا بیدارم، بعد صبح خوابم می بره تا دوازده، یک
چرا اینطوری شدم نمی دونم. خیلی کلافه م از این وضع.
حالا اومدم بخوابم به خواهرم می گم شب بخیر، می گه صبح بخیر!
امشب دیگه واقعا از خونه موندن خسته شده بودم.
واسه همینم به شکیب گفتم بریم بیرون یه دور بزنیم.
دیگه مامانم و خواهرمم گفتیم اومدن. نبات کوچولو رو هم بردیم.
هوا خنک و بهاری با بارون و رعد و برق که دیگه خیلی حال داد.
نبات کوچولو هم چش و چالش نمی دید رفته بود زیر شالم
قایم شده بود هی وول می خورد 😍
ولی حسابی هم رو شالم پی پی کرد بچه ی فضول 😘
خلاصه شب خوبی بود دوسش داشتم 😍