چه زود فروردین تموم شد ​​​​​​

آدم نمی دونه روزا چطور می گذرن.

حس می کنم سال های گمشده ی زیادی تو زندگیم دارم. 

نمی دونم آرزو کنم کاش زمان به عقب برمی گشت یا نه. 

یک سوم گذشته مو دوست ندارم.

اگه می شد برگردم و پاکشون کنم خیلی خوش به حالم می شد.

الان فقط می تونم آرزو کنم حال و آینده م پر از روزای خوب باشه.

پر از تصمیمای خوب و انتخابای خوب. 

جوری که وقتی برگردم و به عنوان گذشته بهشون نگاه کنم خوشحال باشم. 

این آرزو رو برای همه دارم 



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ | 15:39 | نویسنده : مژگان |

این یه ماهه که ساعتا تغییر کرده برنامه ی خواب منم وحشتناک به هم ریخته.

شبا کلا بیدارم، بعد صبح خوابم می بره تا دوازده، یک ​​​​​​

چرا اینطوری شدم نمی دونم. خیلی کلافه م از این وضع.

حالا اومدم بخوابم به خواهرم می گم شب بخیر، می گه صبح بخیر! 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۹ | 5:33 | نویسنده : مژگان |

امشب دیگه واقعا از خونه موندن خسته شده بودم. 

واسه همینم به شکیب گفتم بریم بیرون یه دور بزنیم. 

دیگه مامانم و خواهرمم گفتیم اومدن. نبات کوچولو رو هم بردیم. 

هوا خنک و بهاری با بارون و رعد و برق که دیگه خیلی حال داد.

نبات کوچولو هم چش و چالش نمی دید رفته بود زیر شالم

قایم شده بود هی وول می خورد 😍

ولی حسابی هم رو شالم پی پی کرد بچه ی فضول 😘

خلاصه شب خوبی بود دوسش داشتم 😍



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ | 4:3 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.