امشب نمی دونم چی شد یاد بازیای آنلاینی افتادم که قبلا بازی می کردم. 

یادش بخیر دلم براشون تنگ شد. 

واسه بایت فایت، ایکاریم، گلادیاتوس.

حتی واسه لیدی پاپیولار. 

خداییش دورانی بود واسه خودش. 

واقعا یادش بخیر. 



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ | 4:7 | نویسنده : مژگان |

رفتم شلوار جین بگیرم. بعد اونی که خوشم اومده بود رو گفت قدش نوده. 

خیلی تو ذوقم خورد. گفتم سایز نود و پنج یا صد چی دارین گفت هیچی ​​​​​​

به خانمه گفتم خب همه که نود نمی پوشن. بعد شلوار خودمو نشونش

دادم گفتم ببین این نود و پنجه ولی بالای مچ پامه.

یه اشاره به قد خودش کرد گفت خودم هفتاد و پنج می پوشم ​​​​​​

هیچی دیگه منهدم شدم رفتم یه جا دیگه. 

اونجا باز از یکی خوشم اومد خانمه گفت نوده ​​​​​​

همین حین یه خانمه از اتاق پرو اومد بیرون همون شلواره که من خوشم اومده

بود دستش بود. به فروشنده گفت خانم به من گفتی قدش نوده ولی خیلی

بلنده. این باید صد باشه. فروشنده گفت نه خانم نوده.

عاقا ما یه جرقه ی امید در وجودمون دمیده شد گفتیم شاید بلند باشه. 

هیچی دیگه رفتم اتاق پرو پوشیدم شلواره رو دیدم پاچه ش تا کله ی سرم 

 

اومد بالا ​​​​​​

به خانم فروشنده گفتم خیلی کوتاه بود. گفت عزیزم من گفتم نوده آخه قد

خانمه رو هم نگاه نکردی؟

خلاصه آخرش هیچی نخریدم دست از پا درازتر برگشتم خونه 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۸ | 1:15 | نویسنده : مژگان |

بعد از پنج سال دوباره حافظ رو دیدم.

حیف که دیوان حافظم همرام نبود.

هوا اونقدر سرد بود که نتونستیم بمونیم.

شکیب هم هی می گفت بیا عکس بگیریم.

کلا اونجور که دوس داشتم به دلم نچسبید.

سر یه فرصت بهتر دوباره باید برم. 



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۸ | 19:37 | نویسنده : مژگان |

یه سفر یهویی به شیراز برامون پیش اومد. 

از دشت ارژن به بعد همه ش برف می بارید. خیلی هیجان انگیز شدم ​​​​​​

مث ندیده ها همه ش استوری می ذاشتم ​​​​​​

سیصد نفر پیام دادن کجام. فک می کردن دارم می رم اصفهان خونه مون. 

گفتم خونه مون. دلم برا خونه مون تنگ شده 



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۸ | 1:55 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.