اگه بتونم درک کنم چرا مامانم خونه ی 250 متری شو فروخت
و یه خونه ی 150 متری خرید خیلی خوب می شه 🙄
هیچیو هیچ جا نمی تونیم جا بدیم.
همه چیز تو دست و پامونه.
اصن یه وضعی!
یه بار یه جا خوندم همه ی ما یه بار برای آخرین بار رفتیم تو کوچه بازی
کردیم، بدون اینکه بدونیم اون آخرین بار بوده.
یادمه خیلی دلم گرفت اینو که دیدم. خیلی از آخرین بارا رو نمی شه تشخیص
داد. ولی امشب، من می دونم یه آخرین بار داره اتفاق میفته.
امشب آخرین باریه که دارم توی خونه ی بچگیام می خوابم.
خونه ای که توش قد کشیدم، بزرگ شدم، همه خنده ها و گریه هامون،
خوشیا و ناخوشیامونو به خودش دید.
خونه ای که از آجرا و دیواراش خاطره دارم. از هر وجبش، هر اتاقش.
از در و پنجره ش، حیاط و پشت بومش.
باید بذاریمش و بریم. با تموم خاطراتش.
نمی دونم کدومش سخت تره. اینکه بدونی آخرین باره یا نه.
از سرما خوردگی متنفرم. آدم حال و حوصله ی هیچ کاریو نداره.
مردم از بس سرفه کردم. آبریزش بینی که نگو.
برم بخوابم که بهتره.